<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قاصد روزان ابري</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 20 Nov 2009 21:57:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بر می گردم همین جا گوشه دنج من از میان این همه آشوب که هی نزدیک تر می شوند. من دوباره می آیم داروگ می شوم می خوانم تا ببارد آسمان سوخته روزهایم. دلم تنگ شده بود خیلی اما جرات نمی کردم بیایم بنویسم چی بنویسم از این روزها جز بهت و حیرت سراغ ندارم. همین دیروز بیست و هشت سالگی هم تمام شد نگاه کردم دیدم یک خروار موی سفید روی سرم هست یک بغل بی حوصلگی را با خودم می کشم اما با این حال بزرگ تر می شوم. بر خلاف همیشه ها هیچ حسی نداشتم از اینکه یک پاییز دیگر آمد و من دوباره متولد شدم. فقط پوچ بودم پوچ تر از همیشه. خیلی حرف هایم را این مدت خوردم فرو دادم و نگفتم. بیشتر غرق می شوم در کتاب های تلنبار شده گوشه اتاق در خیابان های عجیب و غریب تهران که هر روز یک سازی می زنند در دانشگاهی که مرا بدجوری از خودم بیگانه می کند در افکار درهم و برهم مهاجرت و ........ اوه چقدر دلم هوای این دوستان خوبم را کرده بود آتوسا، ایلیا، ترانه، و .....بی خبر رفتم حالا هم آمده ام نمی دانم این درگاه چه دارد که نمی توانم دل بکنم از آن. پر شدم حالا همین حالا از یک حس معطر خوب دلچسب. &lt;/p&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 21:57:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینجا </title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هر چه این گنداب را بیشتر هم می زنند گندش بیشتر در می آید. چاره ای هم ندارد. فقط سیاهی اش را ما باید بنشینیم و نظاره کنیم. این دوره را چگونه تاب می آوریم نمی دانم اما همه آن ناممکن ها را به چشم دیدیم. داریم می بینیم و باز بیشتر خواهیم دید. روزهای تباهی و مرگ است. قرن بیست و یکم است. 
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 08:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگ زرد</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هنوز تابستان است اما برگ ها زرد شده اند و یکی یکی می افتند. ما هم مبهوت می ایستیم و تماشا می کنیم. در ذهنم دنبال معنا می گردم معنای واژه هایی غریب که هجوم آورده اند، ضربه هایشان از تلنگر شدیدتر شده. عقب ماندگی را می گذارم وسط ذهنم نگاهش می کنم سبک سنگینش می کنم چقدر به آن نزدیک و چقدر از آن دورم؟ آیا سرنوشت عقب ماندن ها را به آدم می خوراند یا آدم است که در گذر ایام آن را برای خودش می خرد. من چه کرده ام؟ مقهور سرنوشت شده ام و یا چه؟ این کلاف بدجوری دور خودش پیچیده، تلاش من برای بازکردنش افزودن گره ای دیگر است. یک چیز دیگر که نمی دانم این است که داشتن یک قومیت خاص چقدر در زندگی آدم نقش بازی می کند. چقدر و کجاها موجب سرخوردگی آدم می شود و کجا موجب سرافرازی است؟ اگر بخواهم پررنگش کنم تصوراتم از معنای عمیق انسان بودن به معنای خاص در هم می شکند و اگر نفی اش کنم که واقعیت را چه کنم؟ این روزها همه چیز دارد به سرعت اتفاق می افتد آشفته بازاری است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: رگتایم از ال.ای دکتروف- مردی در تبعید ابدی و مکانهای عمومی از نادر ابراهیمی کتاب های خوبی اند این روزها خواندم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 19:55:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار غریبیست نازنین</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چه روزهای غریبی بودند روزهای دوری من. هیچ نفهمیدم از آنجا تا اینجا را چگونه آمدم. فقط می دانم خسته رفتم دیوانه و دلشکسته آمدم. ناباورم هنوز. نای نوشتن نیست. آنقدر فضا مرده و مسموم است که دلم را به هم می زند. مرگ جیره دارد هر روز. صبح بیدار می شوم که ببینم چه کسی مرده است. خیلی ها مرده اند حالا اسماعیل فصیح هم مرده. من توی حال و هوای داستان هایش همیشه خوش بودم خودم بودم. مرگ آمده. امروز هم سالگرد شاملو. &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;که‌ايم و کجاييم&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right&gt;چه مي‌گوييم و در چه کاريم؟&lt;BR&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right&gt;پاسخي کو؟&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;TABLE class=rtl cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt;به انتظار ِ پاسخي&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt;عصب مي‌کِشيم&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;و به لطمه‌ی پژواکيش&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;TABLE class=rtl cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt;کوه‌وار&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt;درهم‌مي‌شکنيم.&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 08:38:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق است</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>لحظه هایی که زخم کاری ات کم کم دارد خوب می شود از بهترین لحظه هاست و ما آدم ها چقدر خوب می توانیم اکسیر امید را به این زخم های کهنه بپاشیم. فقط وقتی می خواهیم. فکر می کردم این فرایند خیلی طولانی شود و از پا درم بیاورد، اما وقتی دست من می تواند این همه سازنده باشد و دلم این همه تپنده من می مانم سر پا. می توانم هر چه حس شکوفا کننده است از آدمها بگیرم. غم هایم و دغدغه هایم هم کنارم هستند. نخواسته ام هرگز نخواسته ام نابودشان کنم. راهم روشن است. مثل همیشه های دورم. خودم را عشق است.&lt;/p&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 21:54:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیاهی</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در ازدحام مترو، از لابلای جیغ های دستفروشان دوباره می بینمش. همانطور سرد و سیاه. میلی به رفتن ندارد اما می رود. راه باز می کند از میان جمعیت بی که کسی متوجهش باشد. دستمال کاغذی فال دار می فروشد. قد بلندش زیر آن چادر سیاه و چرک و بدبو گم شده. داد نمی زند آرام و پشت هم می گوید خانم ها همیشه شاد باشید خوب بپوشید دستمال بخرید فال هم دارد. پول را می گیرم سمتش و تفالم را به چشمانش می زنم. یک چیزی در نگاهش نیست یک چیزی کم است. حتی وقتی به بچه هشت نه ماهه آویزان به آغوشش هم نگاه می کند آن چیز کم است. مادرانگی نمی بینم. انگار به غریبه ای زل زده به موجودی که به زور از بطنش بیرون کشیده اند. نگاهش را دوباره می گیرم زل می زند به من نمی ترسد، به زحمت بیست ساله است اما جبری که از نگاهش سر می خورد روی پستانش و کودکش را نا آرام می کند خیلی کهنسال است. من هم نمی ترسم هراس نمی کنم همینطور به هم نگاه می کنیم و هر دو می دانیم که چقدر تنهاییم چقدر دور مانده ایم. لبخندش لبخند بی حس و برنده اش یخ چشمهایم را می شکند ایستگاه آخر است رو بر می گردانم و تند می زنم بیرون.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 19:47:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;راه می روم در خیابان های هراسان تهران که سرفه های خشک و بریده شان گوش را می آزارد. نگاه می کنم به چهره های بی روح که در میان کوچه ها سرگردان اند. می روند و می آیند. شکم هایشان را پر می کنند جدال می کنند  و شبانه به خانه هایشان پناه می برند تا دمی بیاسایند اما صبح دوباره می گریزند به شهر و پوچی هایش. بوی پسمانده آدمی می آید. بوی کپک زدن عشق وقتی پتیارگانی وقیح خود را میان روزهای تو جا می زنند و نگاه معصومانه شان را سپر می کنند تا نبینی در ذهن خود طناب دار ترا می بافند. چقدر خوب در چشمانت دروغ را می خواندم و حالا که تو از رو در رویی با من هم گریزانی می دانی که زیر نفرت نگاهم له می شوی دختر بیچاره خانه ها و خیابان های تهران. دنیا کوچک است اندازه کف دست زود با هم برخورد می کنیم و زودهم از کنار هم رد می شویم. آنچه می ماند همان پس مانده هاست نه هیچ دیگر. بگو با این بوی تعفنی که برجا مانده چه کنم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 06:19:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب خوب</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چقدر آدمهای بزرگ خوبند و غنیمت. چقدر می فهمند. نیازی نیست بگویی چه می خواهی خودشان همان را می گویند که باید. ذهن آدم را روشن می کنند. ادا در نمی آورند.برای یک لحظه هم شده تو را از جهنم جهان موجود بیرون می کشند. دیدار شمس لنگرودی عزیزم خیلی دلچسب بود. هر چند که هگل گفته باشد واقعیت ها سرسخت تر از آرزوهای آدمی اند و ما باز هم پرت می شویم به زباله دان زندگی این شهر پر تلاطم اما می دانیم که به قول خیام خوش باش دمی که زندگانی این است. آن لحظه های ناب برای یک عمر کافی اند. لحظه هایی که نمی خواهم با نفهمیدن ها و خستگی ها و هزار زهرمار دیگر خرابشان کنم. که اگر همین دیدارها و صداهای گاه و بیگاه هم نبودند وحشت می کردم از تنهایی. آه چقدر انسان بودن خوب است. آن که می داند تو تشنه ای و دلتنگ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 06:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رخوت بهار</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ارتباط همیشه یکی از موضوعات مورد علاقه من بوده کشف نکات مختلفی که در رابطه انسان با محیط و با انسان دیگر وجود دارد سر شوقم می اورد. زندگی را در همین چیزهای گاه خیلی کوچک و ریز که به چشم هم نمی آیند می بینم. خودم را می بینم که مدام در کشاکشم با اینکه خیلی چیزها در تجربه ها دریافته ام اما هنوز هم مسائل زیادی در یک رابطه برایم بغرنج است. البته نمی گویم که بد است اما سخت است تا آدمها بیایند همدیگر را بفهمند و درک کنند زمان زیادی لازم است همیشه تفاهم آسان نیست همیشه تعیین چارچوب برای دوستی آسان نیست و من این روزها خیلی فکر می کنم و درگیر این مسائل می شوم. بخصوص وقتی ضربه ای ناگهانی می خورم چیزی فراتر از یک تلنگر ساده دوستی عزیز! حالم گرفته می شود و فکر می کنم که کجای کارم می لنگد. از طرفی یک نفر دیگر که می آید و در جایگاه مقابل می نشیند و به نگاهی و حرفی و نوشیدنی ترمیم ام می کند تازه می فهمم که آبشخور روابط انسانی قاعده و قانون نیست لحظه ای است که در آن اتفاقی می افتد در جهت بهبود یا تخریب.  رخوت بهار زودتر از هرچیزی در من لانه کرده امسال. دوست دارم همینطور در یک عصر بهاری بمانم و فقط نگاه کنم و نفس بکشم بی هیچ کلمه ای حتی. گوش می کنم به صدای ماده گربه ها و شور و شوق کلاغها را می بینم چای می خورم و ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Apr 2009 14:32:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز نو</title>
<link>http://rouzan.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سال که نو می شود و عید می شود و من اینجا در تاریک روشن اتاق بوی باران و نسیم بهاری را استشمام می کنم می گویم که نورزو مبارک برای دوستانم یارانم و عزیزانم. نورزو امسال نه آرزوهای بزرگ به همراه دارد نه دغدغه های بزرگی که بعد از سیزده از یاد می روند امسال برای من حسی دارد که معنایش گذر از گذشته و آینده است و همین حالاست.&quot;زندگی کردن در حوضچه اکنون&quot; و چقدر این حس خوب است امکان می دهد که صبوری کنی که طلب کنی اما چشم ندوزی با حسرت به روزهایی که خودت هم نمی دانی چرا و چگونه رفت و با خیالی واهی به فردایی که معلوم نیست می آید یا باز هم تو را می کارد. و من از اینکه تصمیم های سرسخت و لجوجم را به مدد لحظه ای روشن تغییر می دهم خوشحال می شوم شوری گرم می دود در سرم که وادارم می کند بمانم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Mar 2009 13:50:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rouzan&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>rouzan</dc:creator>
<guid>http://rouzan.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
