در ازدحام مترو، از لابلای جیغ های دستفروشان دوباره می بینمش. همانطور سرد و سیاه. میلی به رفتن ندارد اما می رود. راه باز می کند از میان جمعیت بی که کسی متوجهش باشد. دستمال کاغذی فال دار می فروشد. قد بلندش زیر آن چادر سیاه و چرک و بدبو گم شده. داد نمی زند آرام و پشت هم می گوید خانم ها همیشه شاد باشید خوب بپوشید دستمال بخرید فال هم دارد. پول را می گیرم سمتش و تفالم را به چشمانش می زنم. یک چیزی در نگاهش نیست یک چیزی کم است. حتی وقتی به بچه هشت نه ماهه آویزان به آغوشش هم نگاه می کند آن چیز کم است. مادرانگی نمی بینم. انگار به غریبه ای زل زده به موجودی که به زور از بطنش بیرون کشیده اند. نگاهش را دوباره می گیرم زل می زند به من نمی ترسد، به زحمت بیست ساله است اما جبری که از نگاهش سر می خورد روی پستانش و کودکش را نا آرام می کند خیلی کهنسال است. من هم نمی ترسم هراس نمی کنم همینطور به هم نگاه می کنیم و هر دو می دانیم که چقدر تنهاییم چقدر دور مانده ایم. لبخندش لبخند بی حس و برنده اش یخ چشمهایم را می شکند ایستگاه آخر است رو بر می گردانم و تند می زنم بیرون.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:18  توسط قورباغه درختي
|

