تبليغاتX
قاصد روزان ابري - خاطره

قاصد روزان ابري

راه می روم در خیابان های هراسان تهران که سرفه های خشک و بریده شان گوش را می آزارد. نگاه می کنم به چهره های بی روح که در میان کوچه ها سرگردان اند. می روند و می آیند. شکم هایشان را پر می کنند جدال می کنند  و شبانه به خانه هایشان پناه می برند تا دمی بیاسایند اما صبح دوباره می گریزند به شهر و پوچی هایش. بوی پسمانده آدمی می آید. بوی کپک زدن عشق وقتی پتیارگانی وقیح خود را میان روزهای تو جا می زنند و نگاه معصومانه شان را سپر می کنند تا نبینی در ذهن خود طناب دار ترا می بافند. چقدر خوب در چشمانت دروغ را می خواندم و حالا که تو از رو در رویی با من هم گریزانی می دانی که زیر نفرت نگاهم له می شوی دختر بیچاره خانه ها و خیابان های تهران. دنیا کوچک است اندازه کف دست زود با هم برخورد می کنیم و زودهم از کنار هم رد می شویم. آنچه می ماند همان پس مانده هاست نه هیچ دیگر. بگو با این بوی تعفنی که برجا مانده چه کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:50  توسط قورباغه درختي  |