تبليغاتX
قاصد روزان ابري

قاصد روزان ابري

لحظه هایی که زخم کاری ات کم کم دارد خوب می شود از بهترین لحظه هاست و ما آدم ها چقدر خوب می توانیم اکسیر امید را به این زخم های کهنه بپاشیم. فقط وقتی می خواهیم. فکر می کردم این فرایند خیلی طولانی شود و از پا درم بیاورد، اما وقتی دست من می تواند این همه سازنده باشد و دلم این همه تپنده من می مانم سر پا. می توانم هر چه حس شکوفا کننده است از آدمها بگیرم. غم هایم و دغدغه هایم هم کنارم هستند. نخواسته ام هرگز نخواسته ام نابودشان کنم. راهم روشن است. مثل همیشه های دورم. خودم را عشق است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:24  توسط قورباغه درختي  | 

در ازدحام مترو، از لابلای جیغ های دستفروشان دوباره می بینمش. همانطور سرد و سیاه. میلی به رفتن ندارد اما می رود. راه باز می کند از میان جمعیت بی که کسی متوجهش باشد. دستمال کاغذی فال دار می فروشد. قد بلندش زیر آن چادر سیاه و چرک و بدبو گم شده. داد نمی زند آرام و پشت هم می گوید خانم ها همیشه شاد باشید خوب بپوشید دستمال بخرید فال هم دارد. پول را می گیرم سمتش و تفالم را به چشمانش می زنم. یک چیزی در نگاهش نیست یک چیزی کم است. حتی وقتی به بچه هشت نه ماهه آویزان به آغوشش هم نگاه می کند آن چیز کم است. مادرانگی نمی بینم. انگار به غریبه ای زل زده به موجودی که به زور از بطنش بیرون کشیده اند. نگاهش را دوباره می گیرم زل می زند به من نمی ترسد، به زحمت بیست ساله است اما جبری که از نگاهش سر می خورد روی پستانش و کودکش را نا آرام می کند خیلی کهنسال است. من هم نمی ترسم هراس نمی کنم همینطور به هم نگاه می کنیم و هر دو می دانیم که چقدر تنهاییم چقدر دور مانده ایم. لبخندش لبخند بی حس و برنده اش یخ چشمهایم را می شکند ایستگاه آخر است رو بر می گردانم و تند می زنم بیرون.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:18  توسط قورباغه درختي  | 

راه می روم در خیابان های هراسان تهران که سرفه های خشک و بریده شان گوش را می آزارد. نگاه می کنم به چهره های بی روح که در میان کوچه ها سرگردان اند. می روند و می آیند. شکم هایشان را پر می کنند جدال می کنند  و شبانه به خانه هایشان پناه می برند تا دمی بیاسایند اما صبح دوباره می گریزند به شهر و پوچی هایش. بوی پسمانده آدمی می آید. بوی کپک زدن عشق وقتی پتیارگانی وقیح خود را میان روزهای تو جا می زنند و نگاه معصومانه شان را سپر می کنند تا نبینی در ذهن خود طناب دار ترا می بافند. چقدر خوب در چشمانت دروغ را می خواندم و حالا که تو از رو در رویی با من هم گریزانی می دانی که زیر نفرت نگاهم له می شوی دختر بیچاره خانه ها و خیابان های تهران. دنیا کوچک است اندازه کف دست زود با هم برخورد می کنیم و زودهم از کنار هم رد می شویم. آنچه می ماند همان پس مانده هاست نه هیچ دیگر. بگو با این بوی تعفنی که برجا مانده چه کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:50  توسط قورباغه درختي  |