چقدر آدمهای بزرگ خوبند و غنیمت. چقدر می فهمند. نیازی نیست بگویی چه می خواهی خودشان همان را می گویند که باید. ذهن آدم را روشن می کنند. ادا در نمی آورند.برای یک لحظه هم شده تو را از جهنم جهان موجود بیرون می کشند. دیدار شمس لنگرودی عزیزم خیلی دلچسب بود. هر چند که هگل گفته باشد واقعیت ها سرسخت تر از آرزوهای آدمی اند و ما باز هم پرت می شویم به زباله دان زندگی این شهر پر تلاطم اما می دانیم که به قول خیام خوش باش دمی که زندگانی این است. آن لحظه های ناب برای یک عمر کافی اند. لحظه هایی که نمی خواهم با نفهمیدن ها و خستگی ها و هزار زهرمار دیگر خرابشان کنم. که اگر همین دیدارها و صداهای گاه و بیگاه هم نبودند وحشت می کردم از تنهایی. آه چقدر انسان بودن خوب است. آن که می داند تو تشنه ای و دلتنگ....
ارتباط همیشه یکی از موضوعات مورد علاقه من بوده کشف نکات مختلفی که در رابطه انسان با محیط و با انسان دیگر وجود دارد سر شوقم می اورد. زندگی را در همین چیزهای گاه خیلی کوچک و ریز که به چشم هم نمی آیند می بینم. خودم را می بینم که مدام در کشاکشم با اینکه خیلی چیزها در تجربه ها دریافته ام اما هنوز هم مسائل زیادی در یک رابطه برایم بغرنج است. البته نمی گویم که بد است اما سخت است تا آدمها بیایند همدیگر را بفهمند و درک کنند زمان زیادی لازم است همیشه تفاهم آسان نیست همیشه تعیین چارچوب برای دوستی آسان نیست و من این روزها خیلی فکر می کنم و درگیر این مسائل می شوم. بخصوص وقتی ضربه ای ناگهانی می خورم چیزی فراتر از یک تلنگر ساده دوستی عزیز! حالم گرفته می شود و فکر می کنم که کجای کارم می لنگد. از طرفی یک نفر دیگر که می آید و در جایگاه مقابل می نشیند و به نگاهی و حرفی و نوشیدنی ترمیم ام می کند تازه می فهمم که آبشخور روابط انسانی قاعده و قانون نیست لحظه ای است که در آن اتفاقی می افتد در جهت بهبود یا تخریب. رخوت بهار زودتر از هرچیزی در من لانه کرده امسال. دوست دارم همینطور در یک عصر بهاری بمانم و فقط نگاه کنم و نفس بکشم بی هیچ کلمه ای حتی. گوش می کنم به صدای ماده گربه ها و شور و شوق کلاغها را می بینم چای می خورم و ....
سال که نو می شود و عید می شود و من اینجا در تاریک روشن اتاق بوی باران و نسیم بهاری را استشمام می کنم می گویم که نورزو مبارک برای دوستانم یارانم و عزیزانم. نورزو امسال نه آرزوهای بزرگ به همراه دارد نه دغدغه های بزرگی که بعد از سیزده از یاد می روند امسال برای من حسی دارد که معنایش گذر از گذشته و آینده است و همین حالاست."زندگی کردن در حوضچه اکنون" و چقدر این حس خوب است امکان می دهد که صبوری کنی که طلب کنی اما چشم ندوزی با حسرت به روزهایی که خودت هم نمی دانی چرا و چگونه رفت و با خیالی واهی به فردایی که معلوم نیست می آید یا باز هم تو را می کارد. و من از اینکه تصمیم های سرسخت و لجوجم را به مدد لحظه ای روشن تغییر می دهم خوشحال می شوم شوری گرم می دود در سرم که وادارم می کند بمانم.

