رد می شوم از کنار تنگ ماهی گلی ها از کنار دستفروشان رنگ وارنگ و صداهایی آشنا در گوشم می پیچد. فکر می کنم به اینکه سال گذشته خوب بوده یا بد اما من که دیگر تعریفی از خوب و بد ندارم حیران می شوم. ای کاش بهار زودتر در ذهن تاریک زمستانی من جوانه کند. حس می کنم رویاهایم و حس هایم از بهار دروغین است مثل زندگی. زمستانی که نه برف داشته باشد نه باران آخرش همین می شود. دیدن دلخوشی های مردم در میان شلوغی دم عید هنوز دلخوشی است و می توانم بوی عیدی را از آن استشمام کنم.
دوهفته پیش رفتم سفر. به مشکین شهر. شهری زیبا و جادویی نزدیک اردبیل. خوابیده پیش پای سبلان و شکوهش. این قدر در این شهر آثار تاریخی و جاذبه توریستی هست که ما نتوانستیم در چند روز همه جا را ببینیم. اینجا خاک عاشقان بیقرار است راست می گوید این همای وگرنه چگونه می شود که این همه نشانه های حضور انسان در جایی پاگیر و جاگیر باشد انسان هایی از قرن ها پیش تا امروز. باورش سخت است این شهر همه سنگ است سترگ و ستبر. من در مقابل این سنگ ها حس مقاوم بودن می کردم حس ماندن در مقابل ناهمواری ها و تکان نخوردن ها آنجا عاشق شدن شکل دیگری بود مثل همه جای ایران که رنگی خاص خودش را دارد. وقتی اینها را می بینم میلم به رفتن کم و کمتر می شود چگونه دل بکنم از این سرزمین اثیری که ریشه هایم اینجاست و به قول بزرگ مرد ادبیات ایران احمد شاملو ایاز من در اینجا آب می خورد نه نمی توانم و نمی خواهم بروم اینجا سنگ و باد و علف و دریا هست زندگی من هست می خواهم بمانم تا میان این دلدادلگی ها معنای زندگی را بهتر بدانم. جاهایی که ما دیدیم پارک جنگلی مشگین شهر و بقعه شیخ حیدر و روستای تاریخی پیرازمیان و قلعه قهقهه و آب گرم قینرجه بود. به خاطر فصل سرما نتوانستیم به سبلان و آب گرم هایش برویم. اما قرار است که تابستان که از راه رسید و عطش آب ها را گواراتر کرد دوباره برویم و در جادوی مشکین شهر و سبلانش غرق شویم. من با سه نفر از دوستانم در این سفر بودم و در آنجا یک دوست خیلی خوب هم پیدا کردیم که اتفاق بسیار خوشایندی برایمان بود. کلی هم عکس گرفتیم که همینطور نگاه می کنیم و لذت می بریم.

