به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم. دلتنگ شده ام برای دوستان و یاران جانی ام که در باران به یادشان زمزمه می کنم. خوشبختانه دارند بر می گرند و شوق دیدارم هست در این شب تنهایی و خیس. کلاسها شروع شده و من با نیرویی افزون تر از همیشه راه تازه ام را آغاز کرده ام. می خوانم و می خوانم و دغدغه آگاهی دلم را آرام می کند. دوست دارم این دوره دوساله را پربار تمام کنم.
از لحظه ای که موسیقی و آواز گروه مستان همای را شنیده ام دیگر خودم نیستم. یک جوری شدم. انگار که رنج رسیدن به مقصد را می خواهم طاقت بیاورم. انگار گمشده هایم هم به دنبال من می گردند، فقط این نیست که من در عطش آنها له له بزنم. انگار یک چیزی توی دلم تکان خورده باشد. نمی دانم شاید به خاطر احساسات تند اینطوری تاثیر می گیرم، اما هر چه هست مرا گرفتار کرده، دلم بیابان های کاشان را خواست برای دویدن و فریاد زدن. پیشنهاد می کنم گوش کنید لذتی است قابل لمس. دی وی دی اش هم راحت گیر می آید،کسی هم اگر پیدا نکرد بگوید من برایش بفرستم.
"چمدانت را می بستی
مرگ ایستاده بود
و نفس هایم را می شمرد."
بی شک شمس لنگرودی از بزرگ ترین شاعران معاصر است. سه کتاب آخر او را تقریبن از بر شده ام. نمی توانم بگویم شمس چقدر شاعر است و چقدر عاشق و چقدر بزرگ. اشعارش بی نظیر است. زبان ساده و روانش همان است که می خواهی با آن سخن بگویی و نمی توانی. همان دلمشغولی های تو را باز گو می کند به بهترین شکل ممکن. آن وقت است که می فهمی چقدر به این کلام نیازمند بودی چقدر می خواستی درد دلت را بگویی و نمی شد. پیشنهاد می کنم در اولین فرصت مجموعه شعر های او را بخوانید. می دانم که دیگر از آنها جدا نخواهید شد. هنوز در سر من "نت هایی برای بلبل چوبی" زنگ می زند. "ملاح خیابان ها" مجموعه ای که شعر بالا را از آن برگزیده ام، "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" و "باغبان جهنم" را تهیه کنید و بخوانید.
پ.ن: من از زمستان های سیاه و بی برف بیزارم.
ماه گذشته اینترنت نداشتیم؛از یه طرف خوب بود چون وقت برای انجام کارهای عقب مونده بود از طرفی هم بد بود چون باید برای خبردار شدن از حوادث دنیا نمی دونستیم باید چیکار کنیم. واسه همین هم اینجا نبودم. این زمستون یه جوریه اصلن حس و حال خوبی توش نیست. برف نمی یاد هوا هم که قربونش برم آدم خفه می شه. من از هفته آینده می رم دانشگاه خیلی ذوق دارم. یکی از دوست قدیمی هام تازه از سفر برگشته و من این روزها زیاد می بینمش. حضورش رو دوست دارم و حالم از این بابت خوبه. امروز با دوست جون رفتیم انقلاب خاطرات قدیمی دوران دانشجویی رو زنده کردیم و کلی خندیدیم. من برای همخانه ام به مناسبت تولدش که فردا روزی باشد سه کتاب آخر شمس لنگرودی رو خریدم. مطمئنم که کیف می کنه. کتابفروشی پر بود از مزخرفاتی مثل رستگاری در سه سوت،۱۲۰ راه سرخوشی در موال و... ملت هم گر و گر می خریدن. مشمئز شدم. بعد هم رفتیم کافه گودو واقعن همه چیزاش خیلی گرونه سه بار منو رو زیر و رو کردیم و آخرش ارزون ترین چیزها رو سفارش دادیم دوست جون چای و من رازیانه. کلی هم واسه خودمون برنامه ریزی کردیم که در طول ترم آینده چه غلطی بکنیم و دست از یللی تللی بکشیم. البته هیچ کدوم چشممون آب نمی خوره اما این بار مصممیم. این آهنگ آخر شادمهر(تقدیر) کشته منو! خیلی دوستش دارم. خاطره انگیز شده......
