تبليغاتX
قاصد روزان ابري

قاصد روزان ابري

می نشینم و از نو همه چیز را تعریف می کنم زیبایی را عشق را کلمه را نفرت را دوستی را می دانم که تعاریفم جدید نیستند اما نگرشم تازه تر از دیروز است. در دنیایی که آدم حتی به تنهایی خودش می چسبد و آگاه است که نمی توان تنها نبود در دنیایی که آن قدر شلوغ و بی در و پیکر شده که حتی درختان جای نفس کشیدن ندارند من به این نگاه نو نیاز دارم. صبر می کنم تا موج های متلاطم ارام بگیرند صبر می کنم تا نوری از پنجره بتابد صبر می کنم تا باز هم بزرگ تر و با تجربه تر شوم. راستی من وارد بیست و هشت سالگی شده ام. خیلی غریبه است حال و هوایش اما دارم آرام آرام راهش می دهم. امروز یک مستند راز بقا دیدم انقدر لذت بردم که فکر می کنم یک دانه در ذهنم جوانه زد. خفاش های پشمالوی سر وته که همیشه ازشان می ترسیدم  پرستوهایی که با بزاق دهانشان لانه می ساختند و بچه لاک پشت هایی که لنگ لنگان به سوی دریا می رفتند تا از هر صد تا یکی بزرگ شود و تولید مثل کند. با دیدن اینها ناگهان دلم غنج زد. یک جور حس خوبی آمد و روی ذهنم نشست. غروبی هم آهنگ های غمگین گوش کردم و خاطره های تلخم را زنده کردم. حالا هم می دانم که دلم یک چیزهای تازه می خواهد یک چیزی که بتوانم با آن هیاهوی درونم را فرو بنشانم. این روزها دوستان زیادی را دیدم قدیمی و جدید دوستشان دارم. دلم زود زود تنگ می شود برایشان.نمیدانم چرا نمی خواستم دیگر اینجا بنویسم اما دوستش دارم هر جا می روم باز می بینم یک چیزهایی اینجا جامانده بخصوص دوستان خیلی خوبم که دلم برای همه شان گنجشک شده بود.

پ.ن: این روزها با همسر جانم دایی جان ناپلئون می بینم و حالی می بریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:59  توسط قورباغه درختي  |