من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد.........
برگ ها که می ریزند باد که می وزد نم باران که می زند دلم آرام میگیرد. پاییز امن است برای آدمهای دلواپس و شیدا. این را نگاه آدمهای عاشق به من می فهماند. حس می کنم باید یک تجدید نظرهایی در احساساتم بکنم با دوست جون هم که حرف زدم مصمم تر شدم. نمی خواهم ذهنم تبدیل به گندابی شود که عاقبتی ندارد. اگر این سردرگمی پایان ندارد قبول اما می شود کمی تعدیلش کرد که اینطور روح و جسم را با هم نخورد. دلتنگی هایم امشب در تنهایی صدایم می زنند من گم شده ام به خدا من مال این حوالی نیستم راه خانه ای را هم نمی دانم . خودم را که در آیینه می بینم می ترسم و می گریزم از هجوم این همه سوال که برای یکیش هم جواب ندارم. کسی هم جوابی ندارد نمی دانم با خودم چه کرده ام که حالا خودم از درک خودم عاجز مانده ام. شاید نباید این حرف ها را زد شاید خیلی بد است که آدم به جایی برسد که دیگر با "هیچ چیز" دلخوش نشود شاد نشود اما وقتی این اتفاق می افتد چاره ای جز بازگو کردنش نیست. می خواهم کتاب جوینده را بخوانم شاید کمکی برایم باشد.
پ.ن:دیگر حوصله آدمهایی که حرفهای صد تا یک غاز می زنند را ندارم آدمهای دو دو تا چهار تایی. از مصاحبت شان لذت نمی برم. برای همین حلقه تنهایی روز به روز تنگ تر می شود.
پ.ن: این حرفها دلیل بر ناامیدی و دپریشن و اینها نیست. فقط تلاشی است برای یافتن روزنه ای.

