تبليغاتX
قاصد روزان ابري

قاصد روزان ابري

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد.........

برگ ها که می ریزند باد که می وزد نم باران که می زند دلم آرام میگیرد. پاییز امن است برای آدمهای دلواپس و شیدا. این را نگاه آدمهای عاشق به من می فهماند. حس می کنم باید یک تجدید نظرهایی در احساساتم بکنم با دوست جون هم که حرف زدم مصمم تر شدم. نمی خواهم ذهنم تبدیل به گندابی شود که عاقبتی ندارد. اگر این سردرگمی پایان ندارد قبول اما می شود کمی تعدیلش کرد که اینطور روح و جسم را با هم نخورد. دلتنگی هایم امشب در تنهایی صدایم می زنند من گم شده ام به خدا من مال این حوالی نیستم راه خانه ای را هم نمی دانم . خودم را که در آیینه می بینم می ترسم و می گریزم از هجوم این همه سوال که برای یکیش هم جواب ندارم. کسی هم جوابی ندارد نمی دانم با خودم چه کرده ام که حالا خودم از درک خودم عاجز مانده ام. شاید نباید این حرف ها را زد شاید خیلی بد است که آدم به جایی برسد که دیگر با "هیچ چیز" دلخوش نشود شاد نشود اما وقتی این اتفاق می افتد چاره ای جز بازگو کردنش نیست. می خواهم کتاب جوینده را بخوانم شاید کمکی برایم باشد.

پ.ن:دیگر حوصله آدمهایی که حرفهای صد تا یک غاز می زنند را ندارم آدمهای دو دو تا چهار تایی. از مصاحبت شان لذت نمی برم. برای همین حلقه تنهایی روز به روز تنگ تر می شود.

پ.ن: این حرفها دلیل بر ناامیدی و دپریشن و اینها نیست. فقط تلاشی است برای یافتن روزنه ای.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 22:59  توسط قورباغه درختي  | 

فکر می کنم بخوابم بهتر است یادم می رود خیلی چیزها را اما نمی رود مشکلم دوتا می شود؛ نمی دانم در خواب دست کم حس خوبی داشته ام یا نه آنجا هم خسته و شکسته بوده ام؟ تلفن زنگ می زند و بیدارم می کند کبری است دوست کلاس زبانم حرف می زنیم آرام است و خوب اما من پرتلاطم. قطع می کنم.......دوباره می آیم  لابلای افکار غمگینم ای کاش آدمها حرفهایشان را مزه مزه می کردند بعد می گفتند کاش صدم ثانیه ای به این فکر می کردند که این حرف ممکن است دودمان یک بدبختی را به باد دهد، ولی خوب معمولن آدمها دهانشان را باز می کنند و هر چیزی را که دلشان بخواهد می گویند. نمی دانم چه چیزی چه حسی است که باعث می شود عده ای خودشان را برتر و بالاتر از دیگران بدانند و شرایط زندگی آن عده ی دیگر را ابزاری برای تحقیر و سرکوبشان کنند. دلم خیلی شکسته از آن معدود دفعاتی است که تا ابد الاباد یادم نخواهد رفت اما چه می شود کرد می سوزیم و می سازیم. دلم می خواست این چند روز را سفر کنم اما شرایطش مهیا نیست. شاید وقتی دیگر.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:7  توسط قورباغه درختي  |