وقتی دلمردگی ها رنگ می بازند-هرچند برای مدتی کوتاه- و دل آدم از یک شوق بی حد و حصر پر می شود خوشبختی فرا رسیده. من با تمام وجود این لحظه ها را استشمام می کنم هرچند دلتنگی ها در فواصل این خوشبختی می یان و توی ذهنم دایره های سیاه و سفید رسم می کنن اما من نمی ترسم و برای همه شان ترانه می خوانم. از اینکه با تخیلم همه چیز را خوب و تازه و از نو بیافرینم قلبم مثل گنجشکی ترس خورده می تپد. می ترسم نکند اشتباهی رخ داده و این سر خوشی سهم من نبوده ولی زود به خودم می آیم و می دانم که این فکر بیمار را باید رها کنم. پاییز دارد می رسد. پاییز با همه غم هایش فصل آرام گرفتن من است. فصل مفصل خوبی ها و بدی ها که همیشه همه شان را باهم خواسته ام. دنبال یک چیزی می گردم این روزها اکسیری که مدت هاست گمش کرده ام. زبانی برای نوشتن. ساده و دلنشین. به همه زوایایش فکر می کنم می خواهم آن زبان را پیدا کنم تا بتوانم دوباره شعر بنویسم. کتاب "از جان گذشته به مقصود می رسد" را گرفته ام تا بخوانم نوشته شمس لنگرودی است درباره زندگی نیما یوشیج.
چند روزی شمال بودیم. جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت. دلم برای دریا تنگ شده بود. یه جور غریبی دریا رو دوست دارم. حالم رو خوب می کنه. نگاه کردن به موج ها و گوش ماهی ها رو دوست دارم. جنگل هم رفتیم قارچ پیدا کردم و کلی ذوق کردم به یاد اون روزها که با مامان بابا می رفتیم و من به خاطر آوردن قارچ ها تا تهران سقلمه می خوردم. دریا بهم آرامش داده دلم رو صاف کرده. می خوام این آرامش رو حفظ کنم. اگر تونستم به دیگران هم منتقلش کنم. می دونم این روزها خیلی ها آرامش می خوان اما خب این یه موجه می یاد و می ره. باید تا وقتی که هست لذت برد ازش. سخن عاشق رو می خونم از رولان بارت. توصیه می کنم بخونید آدم می تونه وارد لابیرنت های حسی خودش بشه و مو رو از ماست بکشه. حس ها لحظه ها آدمها بارت این ها رو خیلی خوب بیان می کنه.
جواب کنکور اومده و من قبول شدم. اصلن فکر نمی کردم قبول بشم و داشتم تصمیمات دیگه ای می گرفتم اما حالا خوب به درس خوندن فکر می کنم و بیشتر از اون به دوست جون که دوباره هم دانشگاهی شدیم. این از قبولی برام مهمتره. من و اون در کنار هم خیلی چیزها یاد می گیریم نمی دونم چرا بخصوص حالا که خیلی بزرگ تر شدیم و خیلی حرفهای هم رو می فهمیم. این روزها در کنار همه حس های بدی که داشتم یه حس خوب هم بود چیزی که مثل همیشه نمی خوام راهش بدم نمی خوام باورش کنم اما زیر پوستمه هست وجود داره و من دارم مزه مزه اش می کنم.
پ.ن:ناخنم افتاده و اون یکی داره در می یاد ظاهر خیلی چندشی داره اما خب ملت شهید پرور مجبورن تحمل کنن.
