مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مر گ در ذهن اقاقی جاری است....
باور نکرده ام مرگ خسرو شکیبایی را. از آن آدمهایی بود که خیال می کردم حالا حالاها هست. اما وقتی خبر را تا امروز مزه مزه کردم فهمیدم که نبودن همینگونه ناباورانه اتفاق می افتد. هر چقدر هم کشش بدهی آخر سر باید بپذیری. حتی امروز تشییع جنازه نرفتم. هزار جور برنامه ریختم که بروم اما خودم را زدم به آن راه. نتوانستم. شکیبایی از آن بازیگرانی بود که هر نقشی را بازی می کرد دوست داشتم انگار همه چیز به او می آمد چقدر هنرمندانه نقشش را ایفا می کرد. دو سه هفته پیش در مصاحبه ای با شبکه جام جم دیدمش. گفتم چقدر شکسته شده. چقدر خوب حرف زد از شعرهای سهراب هم خواند. فکر اینکه دیگر در هیچ فیلم تازه ای نام او را نخواهم دید غمگینم می کند. انگار بعضی آدمها نمی توانند بمیرند. او هم نمرده. هامون را که نگاه کنی می فهمی که او هر گز نمی میرد...
پ.ن: مامانم مرخص شده. توی خونه ازش مراقبت می کنیم. امیدوارم هی بهتر بشه. خانه مان دوباره بویش را گرفته....

