تبليغاتX
قاصد روزان ابري

قاصد روزان ابري

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مر گ در ذهن اقاقی جاری است....

 باور نکرده ام مرگ خسرو شکیبایی را. از آن آدمهایی بود که خیال می کردم حالا حالاها هست. اما وقتی خبر را تا امروز مزه مزه کردم فهمیدم که نبودن همینگونه ناباورانه اتفاق می افتد. هر چقدر هم کشش بدهی آخر سر باید بپذیری. حتی امروز تشییع جنازه نرفتم. هزار جور برنامه ریختم که بروم اما خودم را زدم به آن راه. نتوانستم. شکیبایی از آن بازیگرانی بود که هر نقشی را بازی می کرد دوست داشتم انگار همه چیز به او می آمد چقدر هنرمندانه نقشش را ایفا می کرد. دو سه هفته پیش در مصاحبه ای با شبکه جام جم دیدمش. گفتم چقدر شکسته شده. چقدر خوب حرف زد از شعرهای سهراب هم خواند. فکر اینکه دیگر در هیچ فیلم تازه ای نام او را نخواهم دید غمگینم می کند. انگار بعضی آدمها نمی توانند بمیرند. او هم نمرده. هامون را که نگاه کنی می فهمی که او هر گز نمی میرد...

پ.ن: مامانم مرخص شده. توی خونه ازش مراقبت می کنیم. امیدوارم هی بهتر بشه. خانه مان دوباره بویش را گرفته....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:34  توسط قورباغه درختي  | 

دچار شده ام به خیال به بازی های پر تب و تابش. به زخم های عمیقی که بر جای می گذارد و من با جان و دل می پذیرم شان. نمی دانم چرا هر گز به دنبال مرهمی برای دردهای فرو خورده روحم نبودم. همیشه با یک خنجر تیز تر به سراغ زخم هایم رفته ام. وقتی پرده اشک چشمهایم را تار می کند من به خودم امیدوار می شوم می دانم که هستم و نفس می کشم می دانم که هنوز روزنه ای هست اگر این نابود کردن خود است من به آن دچار شده ام. مدت های زیادی است که این اتفاق افتاده. من فاصله بودن و نبودن را بارها طی کرده ام. من از از این خط باریک تر از مو نترسیده ام. اما وقتی پرنده کوچکی در سینه ام اینگونه خودش را به در و دیوار می زند می ترسم. حالا نیاز دارم به قدرتی شگفت انگیز تا بتوانم از میان این خاکستری که خودم در آن سوخته ام برخیزم. سوداهایم را رها کرده ام تا هر کجا که می خواهند مرا ببرند. حتی جایی دور از این مرزها. آنجا که می دانم قلب هایی هست که من روزی تپیدن شان را حس کرده ام. اشک هایم را  هم رها کرده ام تا هر کجا که می خواهند بچکند.

پ.ن: فضای بیمارستان خیلی بد است. حال مامانم چندان فرقی نکرده. نگرانم. من در آن فضا دلم می گیرد.

ماییم و یه حنجره/ شهر و صدها پنجره/ ساختمونای عمودی/ عینکای تار دودی........ این روزا این ترانه زیبا رو گوش می کنم از امیر یل ارجمند که در اون شب شعر شناختمش. خیلی آرامش بخشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:43  توسط قورباغه درختي  | 

سفر خوش گذشت. شمال هوا عالی بود و ما کلی حال کردیم. رفتیم کنسرت خیلی شاد و جالب بود. لیلا کوه رفتیم و من زیبایی های اونجا رو بهتر دیدم. برگشتنی هم رفتیم یوش خونه نیما یوشیج واقعن جای جادویی بود. خیلی قشنگ بود کلن از اون منطقه خیلی خوشم اومد قراره باز هم بریم و چند روزی رو اونجا بمونیم. خیلی الهام بخش بود طبیعت بکر و شاعرانه این نیما جان هم خوش سلیقه بوده. اما خوب برگشتیم و من حالم گرفته شد به نوعی از دماغم در اومد. چون دیدم که ما نبودیم مامانم حالش بد شده و بردنش بیمارستان الان هم اونجاست مامانم دیابت داره و حالا تحت کنترله امیدوارم زود خوب بشه و بیاد خونه دوست ندارم عذاب بکشه و ناراحت باشه اما بدتر از من خیلی حرص می خوره از دست زمین و زمون. امروز بیمارستان بودم و چیزهای خیلی غریبی می دیدم چقدر بده این خونه سالمندان یک خانمی رو از اونجا آورده بودن و واقعن غریب بود بیچاره آخه چه گناهی داره که پیر شده. خیلی دلم گرفت مگه آدم می تونه پدر و مادرش رو ول کنه تو این دنیا به امون خدا. بیچاره زن معصوم کسی رو نداشت لباسش رو عوض کنه یا چیزی بهش بده. باهاش حرف می زدم انگار خجالت می کشید بگه من بچه دارم. چقدر این دنیا بده. هذیون می گفت بی تاب بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:1  توسط قورباغه درختي  | 

دیشب رفته بودیم شب شعر بازیگر در خانه سینما.خیلی خوب و عالی بود و اقعن به من خوش گذشت از اینکه اونهمه بازیگر رو یکجا می دیدم کلی ذوق کرده بودم. خیلی از بازیگر ها شعر خوندند. مهمونای ویژه ای هم بودند که دیدنشون همیشه منو دیوونه می کنه. شمس لنگرودی وای خیلی دوستش دارم اصلن این آدم یه چیز دیگه اس یه جور دیگه اس اگه شعرهاش رو بخونین می فهمین چی می گم.  شعرهاش فوق العاده است. علی باباچاهی علی شاه مولوی حافظ موسوی و سید علی صالحی هم بودند که همه شون رو دوست دارم. واقعن آدمای باحالین. رسول نجفیان آخرین ترانه اش رو با زدن ساز اجرا کرد که عالی بود و یکی از شاگردهاش هم یه برنامه دف نوازی کولاک داشت. امیر یل ارجمند پسر داریوش ارجمند هم چند تا ترانه خوند و گیتار زد و کارهاش عالی بود صداش هم خیلی خوب. خلاصه شب خیلی خاطره انگیزی برام بود خوب شد رفتم چون هی دودل بودم مدت ها بود شب شعر نرفته بودم چون همه شون آبکی شدن. از اینجور مراسم دیگه خیلی کم برگزار می شه. ولی خوب همین یکی خوراک چند وقتم رو تامین می کنه. ریاضت کش به بادامی بسازد. چند وقتی می شه شعر نمی نویسم. اما این چند روزه یه تکونی خوردم و چند خطی نوشتم. دوست دارم ادامه پیدا کنه و مثل قدیما هر روزم پر از شعر باشه.

پ.ن: فردا می ریم شمال با همسر و پدرش. اول می ریم رشت کنسرت ناصر وحدتی بعدش هم احتمالن لنگرود و چالوس. خوشحالم. دلم سفر می خواست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:50  توسط قورباغه درختي  | 

نمیدونم چرا میل به نوشتن در من ته کشیده نمی دونم چرا غصه داستان ها و شعرهای ننوشته وادارم نمی کنه که بنویسم. یادم می یاد یه روزایی حجم ورق سیاه های زیر دستم خیلی می شد اما حالا بسته کاغذ سفید آن گوشه نشسته و از میان وسایل ریز و درشت با لب و لوچه آویزون نگام می کنه. نمی دونم واقعن نمی دونم چه چیزی این میل رو از من گرفت کی گرفت؟ جسارتش رو ندارم بگم در من کشت اما هر چه بود و هست حالا همه حرفها و رویاها روی دلم می مانند آن قدر تلنبار می شوند تا فراموششان کنم. نمی دونم چرا این قدر دلزده شدم از سراندن احساسم روی تن دنیا. هر چند که دارم سعی می کنم دوباره ولع نوشتنم رو برگردونم اما تا به حال که موفق نشدم. این روزها البته دیگه اصراری به این کار ندارم. شاید روزی دوباره دلم خواست قصه بگویم. به امید آن روز. راستی نمی دونم چرا از آدم هایی که رویاهاشون رو فریاد می زنن بیزارم.

پ.ن: کاش ناخنم زودتر خوب بشه همینطوری سیاه شده و هیچ نشانه ای از زنده بودن توش نیست. ناناحتم خوب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:19  توسط قورباغه درختي  |