روزهای تازه ای رو شروع کردم. این روزا کار تمام وقتم رو پر می کنه و من از این بابت خوشحالم. به قول الهام وقتی انگیزه باشه آدم دلگرم می شه که ادامه بده و من دارم ادامه می دم. دل مشغولی ها و دلزدگی هایی که همیشه با من هستن تو شلوغی این روزا گم می شن. نمی تونم از ذهنم بیرونشون کنم اما خوبیش اینه که تبیدل به مالیخولیا نمی شن. هرچند که دنیای من پر از خواب و خاطره و افکار مغشوشی است که همینطوری از سر تفنن به وجود نیومدن. ریشه های عمیق و هزاران ساله دارن. راستی هفته پیش که با دوست جون بودیم واقعا خوش گذشت از اون روزهای خیلی خوب که برای من کمتر اتفاق می افتند. امشب که اومدم خونه دلتنگی هم اومد ای کاش بغضم بترکه.
تابستان از کدامین راه فرا می رسد
تا عطش آب ها را گواراتر کند....

