نه از يك بلندي پرت شده ام نه در اوج آسمان ها راهم را گم كرده ام تنها به اعماق اقيانوس درونم باز گشته ام. ده روزي است كه وارد بيست و هفت سالگي شده ام و آن تغييري را كه بايد حس كردم بزرگ شدم و از اين بابت خوشحالم هرگز دلم نمي خواهد بچگي كنم و بچه باشم. ياد بچگي هايم برايم كافي است. دلم براي اينجا و دوستان وبلاگي تنگ مي شود خيلي هم! اما اين روزها سرم شلوغ است به قول خودم درس مي خوانم كه البته يك هفته اي هم هست نمي خوانم اما دل و دماغ چيزي را ندارم مي نشينم براي خودم چاي مي خورم و فكر مي كنم آنقدر كه متوجه گذر زمان نمي شوم. مي خواهم هر چيزي را كه مانع بهتر بودنم مي شود از سر راهم بردارم مهم نيست هر چه مي خواهد باشد. ديگر زمان تحمل كردن ها تمام شده اين را ديروز فهميدم. آدم تا خودش خوب و درست و حسابي نباشد به درد هيچ كسي نمي خورد. من هم توانش را پيدا كرده ام. دارم بادبادك باز خالد حسيني را مي خوانم(قاچاقي كنار درس ها!!!) خيلي عاليه. فردا سالروز يك اتفاق بد است اتفاقي كه صبورتر و قوي ترم كرد اما داغ و حسرت غريبي را هم به جا گذاشت. به هر حال ياد بعضي نفرات براي ما هميشه زنده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:0  توسط قورباغه درختي
|

