خیلی دلم می خواست کاشان را ببینم اما تا حالا نتوانسته بودم. دلم می خواست بروم سر قبر سهراب سپهری شاعری که او را یک جور دیگر دوست دارم. بی ادعاست خودش را به رخ آدم نمی کشد و اجازه می دهد با خواندن شعرش خستگی ات در برود. اما نمی دانستم کاشان اینقدر زیبا و دیدنی است عجب طبیعت منحصر به فردی! عجب اسمانی و چه مهتابی! در دو روزی که آنجا بودیم سعی کردیم همه چیز را ببینیم اما از کنار همه چیز سرسری گذشتیم دلم می خواست ساعت ها کنار آن مزرعه آفتاب گردان بنشینم و به صدای آب زلال که از پای گل ها می گذشت گوش دهم باورتان می شود اگر بگویم آن صدا را هیچ جا نشنیده ام؟ دلم می خواست در دشت و بیابان کاشان ساعت ها راه بروم و فکر کنم. به نظرم از معدود جاهایی است که آدم آرامش کامل دارد. خلاصه خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. باغ فین و خانه های تاریخی را هم دیدم واقعا زیبا بود و من همان جا دلم خواست کاش می شد یک روز آنجا خانه ام باشد. وسوسه انگیز بود! ابیانه هم جای زیبایی بود آن خاک سرخ آدم را وا می دارد به زندگی جای همه تان خالی بود. یک میزبانی هم داشتیم بسیار شریف و دوست داشتنی.
پدرم وقتی مرد/ پاسبان ها همه شاعر بودند/ مرد بقال از من پرسید/ چند من خربزه می خواهی/ من از او پرسیدم/ دل خوش سیری چند؟!

