تبليغاتX
قاصد روزان ابري

قاصد روزان ابري

به رفیق شفیق خودم هزار بار تبریک می گم به خاطر اینکه فوق لیسانس قبول شده. خیلی خوشحالم براش. امیدوارم که با همین اراده آهنی دکترا هم بگیره. فکر می کنم دوره خیلی خوبی توی زندگیش باشه. با شناختی که ازش دارم این دریچه ای خواهد بود به روی یه عالمه ناشناخته. خلاصه که من خیلی حال کردم. امیدوارم خودم هم قبول بشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:11  توسط قورباغه درختي  | 

آدم مي تونه دلش رو خوش كنه به هر چيزي، به اينكه تو بيست و شش سالگي كتاب ادبيات كودك و نوجوان هديه بگيره و بخونه و چنان لذتي سرشارش كنه كه اصلا نفهمه سردرد ميگرني داره جمجمه اش رو سوراخ مي كنه. فكر مي كنم بيست و شش سالگي مزخرف ترين سن دنياست اصلا هيچي توش معني نداره آدم بلاتكليفه! دلم مي خواد هرچه زودتر اين دوره عجيب و غريب رو پشت سر بزارم از اين غريبگي با خودم بدم مي ياد من هرگز اينجوري نبودم چقدر با خودم خلوت مي كردم خودم رو دوست داشتم ولي الان گم شدم نمي دونم كجا چرا اصلا جريان چيه؟

پ.ن: كتاب هايي كه هديه گرفتم به هيچ مناسبتي همينطوري: گربه و شيطان(جيمز جويس) كره اسب(ميخائيل شولوخوف) ترازوي بالك ها(هاينريش بل).

آدم اینارو می خونه یاد آزادی می افته و بادبادک. یاد چرخ و فلک موشکی که انگار بالاترین نقطه دنیا بود. یاد فرفره، کودکی....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:33  توسط قورباغه درختي  | 

پارسال يه همچين روزي ما توي بيمارستان بوديم و منتظر بوديم تا تخم مرغي بشكنه و جوجه اي جيك جيك كنان از توش دربياد من و همسر جانم آن موقع نامزد بوديم. من هم هيچ احساس خاله بودني بهم دست نداده بود تا وقتي كه ني ني به دنيا اومد و ديدمش اونوقت يه عالمه حس شيرين و دوست داشتني اومد توي دلم و انقدر ذوق كردم كه نگو و نپرس! بعد از اون جوجه عزيزم شد جزء لاينفك زندگي من.حالا هم يك سالش شده و امروز تولدش بود. خيلي زود گذشت. حالا بزرگ شده گربه اي مي ره و فقط يك لحظه مي ايسته. دَ دَ و بابا مامان رو هم تقريبن مي گه. به سگ هم مي گه دگ شهاب جونم تولدت مبارك.

  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:31  توسط قورباغه درختي  | 

سالهای سگی نوشته ماریو بارگاس یوسا ترجمه احمد گلشیری رو تموم کردم کتاب فوق العاده ای است پیشنهاد اکید می کنم بخونید. چقدر یوسا خوب است. حالا هم حدس ها و ابطالهای پوپر را برداشته ام به اضافه یک مجموعه داستان کردی که علی اشرف درویشیان جمع آوری کرده. درس خوندن صرف اونم برای کنکور پیر آدم رو در میاره یک کمی خسته شدم و از اینکه شش ماه دیگه باید بخونم مخم سوت می کشه. ولی خوب کتاب خوندن و فیلم دیدن همیشه بهم انرژی میده. تا چه پیش آید و چه در نظر افتد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 20:12  توسط قورباغه درختي  | 

همیشه احساس صمیمیت خاصی با حیوانات داشته ام. آنها با یک نگاه ساده و معصوم همه آرامشی را که مدام دنبالش هستم به من می دهند. وقتی هم یکی از آنها اتفاقی وارد زندگی ام می شوند کلی ذوق می کنم و به آسمان سلامی دوباره می گویم. دیروز رفته بودم محل کار همسر جان پیش پای ما یک کبوتر قدم زنان آمده بود داخل. یک کفترچاهی سیاه که یک طوق سبز و هفت رنگ زیبا داشت با پاها و چشم های قرمز وقتی این همه زیبایی یک جا جمع شود جا دارد که آدم غش کند. تا نزدیکش شدیم قایم شد. آنقدر ترسیده بود که داشت قالب تهی می کرد. خلاصه هرکاری کردیم نشد بفرستیمش بیرون. پرهایش را چیده بودند. پنجره را بازگذاشتیم که برود بیرون اما امروز هم مهمان بوده گویی.در یک اقدام غیر بشر دوستانه او را به خانه مادرم منتقل کردیم تا چند روزی بماند و پرهایش دربیاید و برود دنبال زندگی اش. شاید هم دادیمش به همسایه روبرویی مان که کفتر باز است. اسمش را هم همسر جان گذاشته: "پاپریک". بهش می یاد. آخرین گزارش از خانه مادرم حاکی از آن است که حیوانک بیچاره آنقدر گرسنه بوده قدر یک گاو گندم خورده. از بودن او خوشحالم هرچند که نمی بینمش اما حس ششم کبوترها خیلی قوی است.

پ.ن: آخیش راحت شدم از غصه داشتم می ترکیدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:17  توسط قورباغه درختي  | 

کجا می رفت؟ معلوم نیست. اما یقین است که در این راه گم شد. ستاره ای بود که در فضای خالی خاموش شد. و حالا دیگر در این فضا هیچ چیز نیست...  (ازکتاب سروده های زرتشت ـ نیچه)

دلم گرفته و نمی توانم چیزی بگویم. چرا معلوم نیست کجا می روم؟ خستگی امان نمی دهد. دپریشن می دونم طبق معموله به روم نیارین دیگه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 21:56  توسط قورباغه درختي  |