تبليغاتX
قاصد روزان ابري

قاصد روزان ابري

دیروز زلزله اومد و من کلی ترسیدم و مثل فشنگ با دمپایی های خونه و چادر گل گلی رفتم پایین. جون عزیزه. ملت هم ریخته بودند توی کوچه. دوباره ترس و دلهره ها شروع شد و البته نظرات کاملا کارشناسی که تهران چند گسل زلزله خیز دارد و ما الان در چه موقعیتی قرار داریم زلزله بعدی کی می آید هنگام آن زلزله معروف که قرار است تهران را کن فیکون کند چند نفر نفله می شوند و کوچه های پایین شهر چه وضعی پیدا می کنند. تو ساختمون ما پر کارشناسه دیگه. شب هم نشستیم فیلم نقاب رو دیدیم. فیلم تکان دهنده ای نبود آن طور که ما را برای دیدنش تحریک کرده بودند اما تعلیق خوبی که در فیلمنامه هست تماشاگر را به دیدن بقیه فیلم ترغیب می کند. بازی ها به نظرم افتضاح بود.

پ.ن: خوشحالم همخونه باشعوری دارم که هیچ وقت یادش نمی ره برام آدامس خرسی بخره. یاد قدیما می افتم که عاشق آدامس خرسی بودم به خاطر بوی خوبش و شل بودنش و عکسش که هر وقت می چسبوندم پشت دستم بابام گیر می داد که این چیه دیگه بعد من می چسبوندم روی ساق یا ران پام که کسی نبینه. الان می زنم روی دستم ولی دیگه ذوق نمی کنم. چه حیف...

پ.ن۲: مامانم شربت و مربای توت فرنگی برامون درست کرده که من خیلی دوست دارم. با کره  و چای روی بستنی و خالی. مرسی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 16:38  توسط قورباغه درختي  | 

زيبايي هاي كوچك را كنار هم مي چينم مثل موزاييك هاي حياط. دورتادور باغچه موزاييك ها جفت و جور نمي شوند و نصفه مي مانند. اما وقتي بوته هاي گل رز رويشان را مي گيرند قشنگ مي شود. شلنگ را كه برمي دارم و گلها را آب مي دهم بوي خاك خيس بلند مي شود. آن وقت مي نشينم و يك ليوان چاي مي خورم و آرزوهايم را يك به يك روي موزاييك ها مي گذارم. امروز به دست هايم ايمان آورده ام.حالا زيبايي ها هر چه هم بزرگ شده باشند در دست هايم جا مي گيرند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:58  توسط قورباغه درختي  | 

از طرف دمدمی عزیز به یک بازی دعوت شدم. در زندگی من افراد متعدد و موقعیت های زیادی بوده اند که بر شخصیتم تاثیر گذاشته اند و هر کدام در مقطع خاصی موثر بوده اند. البته ماحصل این تاثیرات چیز دندانگیری نشده. اما موثرترین ها:۱ پدرم یعنی بابام ۲ جی دی سالینجر نویسنده محبوبم ۳ احمد شاملو شاعر محبوبم ۴ نوجوانی خیلی بدی که داشتم ۵ دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی. همه این ها در دوره های خاص مدام مرا به این سو و آن سو پرتاب کرده اند گاهی باعث شده اند دیدگاه هایم را از بیخ و بن تغییر دهم و گاهی هم خیلی عذاب بکشم البته الان خود همین بازی هم مرا به یاد گذشته و یک تجدید نظرهایی انداخت.

از عجب شیر ـ تا مرزهای خستگی و مردی که مرده بود بود دعوت می کنم تا در صورت تمایل در بازی شرکت کنند. نخواستند هم والله اجباری نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:41  توسط قورباغه درختي  | 

سفر دراز نبود

عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد

و در مصاحبه باد و شیروانی ها

 اشاره ها به سر آغاز هوش بر می گشت...

از آنجایی که احساس کپک زدگی حاد می کردیم تصمیم گرفتیم بار و بندیلمان را برداریم و به کوه و دشت بزنیم. سفر بسیار خوبی داشتم. آذربایجان را دیدم که سرشار بود از طبیعتی زیبا و دل انگیز. آدم محصور می شود در دشت های سبز و آسمان واقعا آبی و ابرهای سفید و مواج. آسمانی که تا چین به پیشانی می اندازد مردمان بی غل و غش آن سرزمین به هزار شیوه نازش را می خرند. آرامشی غریب را در کنار دریاچه ارومیه تجربه کردم. ساعت ها در باغ ها چرخیدم و در سایه کوچه باغ ها و سردی و زلالی آب رودخانه ها رویاهای از دست رفته ام را بازیافتم. رودخانه قلعه چای و شقایق ها و گل های محمدی اطرافش و درخت های گردوی صد ساله مرا پناه دادند از شر ابر شهری که پایم را بسته و مرا از آن همه زیبایی محروم کرده. عجب شیر بسیار زیبا بود من از سخت کوشی مردمش به وجد آمدم. بوی تند شکوفه های سنجد شهر را تسخیر کرده. بناب و مراغه را هم دیدم. دامنه های سهند و سبلان را که بوی آشنای طبیعت را در مشام آدمی می پراکنند. تبریز را هم دیدم. شلوغ بود و سرسام آور. مزار شهریار و ایل گلی و ... را رفتم. شیشوان و مهر آباد و شیراز و روستاهای دیگر را هم دیدم. شب ها و نسیم جان نواز آذربایجان را به خاطر سپرده ام. در ذهنم هنوز آن چوپان در میان جاده ایستاده و من می توانم خستگی همراه با نشاطش را ببینم. بره های تازه متولد شده را که برای دویدن تلاش می کردند. تمام جانم پر از تازگی و طراوت است. من افسوس خوردم از اینکه همه جای کشورم را ندیده ام و نمی شناسم. سفر خیلی خوبی بود جای همه تان خالی. امیدوارم به این سرزمین جادویی سفر کنید.  در ضمن از میزبانان عزیز و دوست داشتنی مان هم بسیار متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:53  توسط قورباغه درختي  | 

نمي دانم چرا دست نوشته هايم را دور ريختم نمي خواستم گذشته ام را از بين ببرم. گذشته را دوست دارم به همان اندازه كه از آن بيزارم. اندازه حال و آينده. اما آن دست نوشته ها آن كاغذها در زندگي ام مثل يك دمل چركي و آزاردهنده ديگر عفوني شده بودند. شايد هم نمي خواستم در خودم تكرار شوم از قضا آن كاغذها اين حس را هم به من مي دادند. اين همان حكايت زايش و فرسايش است. ناگهان تولدي شكل مي گيرد نفس كشيدن ، زندگي، بودن و همه جور حسي را با خود مي آورد قد مي كشد و بالا مي آيد و باز ناگهان از يك جايي فرسايش آغاز مي شود هي دور خود چرخيدن و چرخيدن به هيچ چيز رحم نمي كند مي خواهد تو را هم به درون بكشد. بايد گريخت و من گريختم! نمي دانم تا كي بند بند نوشته هايم يادم مي ماند فقط اين را مي دانم كه حالا بازمانده تشنج هاي ذهن درب و داغانم روي دست شهرداري باد كرده.

پ.ن: چند داستان و شعر و ... بود چیزهایی که امکان بازتولید دارند نامه و خاطره و این چیزارو عمرن از بین ببرم. آره فکرای بد نکنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 13:28  توسط قورباغه درختي  | 

دنياي آدم ها كوچك است اندازه مشت دست راست شان. و چه زود اين حباب مي تركد و آدمي را در حسرت مي گذارد. ديدن خستگي آدم ها و اين همه نا اميدي برايم دردآور است. تا غفلت مي كنيم باري مي شويم بر دوش يكديگر. حوصله اي هم نمانده ديگر.... تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:53  توسط قورباغه درختي  |