دیروز زلزله اومد و من کلی ترسیدم و مثل فشنگ با دمپایی های خونه و چادر گل گلی رفتم پایین. جون عزیزه. ملت هم ریخته بودند توی کوچه. دوباره ترس و دلهره ها شروع شد و البته نظرات کاملا کارشناسی که تهران چند گسل زلزله خیز دارد و ما الان در چه موقعیتی قرار داریم زلزله بعدی کی می آید هنگام آن زلزله معروف که قرار است تهران را کن فیکون کند چند نفر نفله می شوند و کوچه های پایین شهر چه وضعی پیدا می کنند. تو ساختمون ما پر کارشناسه دیگه. شب هم نشستیم فیلم نقاب رو دیدیم. فیلم تکان دهنده ای نبود آن طور که ما را برای دیدنش تحریک کرده بودند اما تعلیق خوبی که در فیلمنامه هست تماشاگر را به دیدن بقیه فیلم ترغیب می کند. بازی ها به نظرم افتضاح بود.
پ.ن: خوشحالم همخونه باشعوری دارم که هیچ وقت یادش نمی ره برام آدامس خرسی بخره. یاد قدیما می افتم که عاشق آدامس خرسی بودم به خاطر بوی خوبش و شل بودنش و عکسش که هر وقت می چسبوندم پشت دستم بابام گیر می داد که این چیه دیگه بعد من می چسبوندم روی ساق یا ران پام که کسی نبینه. الان می زنم روی دستم ولی دیگه ذوق نمی کنم. چه حیف...
پ.ن۲: مامانم شربت و مربای توت فرنگی برامون درست کرده که من خیلی دوست دارم. با کره و چای روی بستنی و خالی. مرسی.
