که بر شانه ات می نشینم
نوازش دستت را
به سرزمین های دور خواهم برد...
که بر شانه ات می نشینم
نوازش دستت را
به سرزمین های دور خواهم برد...
روزهايي هست كه خاكستري مي شوي كسي را نمي بيني از پشت آن پرده غليظ دود. تنها صداهايي مبهم است كه نمي دانم از كجاي جهان مي شنوي و حتي يك لحظه هم در صدد پاسخ گفتن برنمي آيي. چگونه پاسخي بايد داد به جاري شدن بي درنگ انسان در گوشه و كنار هستي. حالا فصل ونگ ونگ بچه گربه هايي است كه با نگاه معصومشان بهار بيشتر توي چشم مي زند. چقدر ناتواني شان دلچسب است مثل تو كه سالهاست از طبقه چندم پرت نمي شوي. چقدر نوازش آنها خوب است. چقدر غريزه آرامش دارد و.....
ديشب يك بچه گربه كه مادرش رو گم كرده بود آورديم خونه. خيلي خيلي خوشگل بود. مي خواستيم نگهش داريم اما مادرش پيدا شد. الان پيش مامان و داداششه. اسمش هم آتشه.
سايه به سايه ات مي آيد نمي گذارد از شر ماليخوليا رها شوي گاهي مي ترسي بميري از دست هجوم بي رويه اين افكار عصيانگر اما نمي ميري فقط پوسته ات سخت تر مي شود، مثل سنگ، وقتي كه پرنده اي رويش بريند بي خيال مي شوي. يكي يكي سكه ها را مي اندازي مي داني كه تا آخرين دانه اش را خواهي باخت اما تو اسير لحظه اي، عاشق لحظه اي، بي قرار لحظه اي بگو! بگو چند تا عكس يادگاري با لحظه ها داري؟ چقدر با لحظه ها عشق بازي كرده اي؟ حسابش از دستت در رفته نه؟ مي داني. عين روز برايت روشن است؛ تن مي دهي به تن، تن گساري، تن خواهي، تن هايي، تن دوري، تن بيزاري، تن زاري و.... خيال را كنار مي زني و به واقعيت عريان زندگي دست مي يابي؛ خيابان خلوت است همه در خانه ها چپيده اند انگار نه انگار كه بهار است قدم مي زني و براي چندين روز ريه هايت را پر از اكسيژن ناخالص مي كني.
- اگر ننويسي چگونه مي تواني از اين گنداب خودت را بكشي بيرون چگونه مي تواني فراموش كني كه خيلي ها پشت اين در منتظرند كه تو را پاره پاره كنند.
- بي دردي هم بد دردي است. هميشه همين جا فراموشم مي شود آنچه را كه مي خواستم بنويسم. اصلا آدمي كه از هستي ساقط شده ديگر چه اميدي به فرداي نيامده دارد مگر همان ديروز كه آن همه خودش را به این در و آن در زد چه شد كه حالا بخواهد بشود، به تمامي يك سرگردان است عين خر توي گل مانده!
- خيال كن كه رفتي كوير براي تماشا و تفريح بعد گير افتادي توي بيابان همان قصه تكراري خب چه خاكي توي سرت مي ريزي هان؟
- چقدر دلم از وحشي شدن انسان مي گيرد. نمي دانم آب كدام چشمه را خورديم كه اينگونه يكيديگر را مي دريم.
- توهم را جايگزين خيال كردي آره؟ فكر مي كني كارت درسته اما همين خواب ديشبت كه برايم تعريف كردي بدبخت! پر ضد و نقيض بود. فكر كردي با اين تفکر پيزري كه مثل يك مار مرده توي الكل بي خاصيته به جايي مي رسي؟
- فرياد مي كشند ريل هاي قطار شهري، عصبي شده اند از اين همه رفت و آمد بي دليل. چرا همه چيزهاي خوب در گذشته مي مانند؟ چرا هميشه امروز پر از چيزهايي است كه ما نمي خواستيم شان و چرا فردا اصلا قصد آمدن ندارد؟ مي آيد و مي رود و بي سر و صدا ما را هم خبر نمي كند، بي انصاف يك زنگ نمي زند كه اين چرت كوفتي پاره شود لااقل.
- فردا سر ساعت بيا. لطفا گشت و گذار در باغچه ها را بگذار براي بعد از اين جلسه.