تبليغاتX
قاصد روزان ابري

قاصد روزان ابري

ببين اگه حوصله اش رو داري مي خوام كلي يعني يه دل سير باهات حرف بزنم نمي دونم همينجوري بگيم و بگيم هرچي دم دستمون اومد. تا دير بشه و با عجله برگرديم خونه. با يه سر سنگين و هزار جور اميد و نااميدي. بعد من يادم بيفته و يه عالمه شعر برات بخونم و كاري نداشته باشم گوش مي دي يا نه. حوصله مهموني و رقص نور و كافي شاپ هاي دلتنگ رو ندارم ها! فقط خيابون، بوق، آدم، فلافل، كتاب دست دوم. همين. زياده عرضي نيست.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:46  توسط قورباغه درختي  | 

كتاب گفت و شنودي با احمد شاملو به كوشش ناصر حريري رو خوندم خيلي عالي بود يعني از اون كتاب هايي كه مثل بمب تو مخ آدم منفجر مي شه فكر مي كنم كه اگه اين آدمها زندگي كردن پس ما داريم چكار مي كنيم. مثلا اينجا: « من فرصت چنداني باقي ندارم و اصلا دلم نمي خواهد يك مشت كار نصفه نيمه پشت سر خودم باقي بگذارم. شده است كه ساعت دو نيم بعد از نصفه شب بيدار شده ام نشسته ام به كار تا ساعت نه شب بعد. دكتر مي گويد دست كم ساعتي فقط سه چهار دقيقه بلند شوم دور همين اتاق راه بروم حركتي به دست و پايم بدهم و نمي توانم. پا شدن و سه چهار دقيقه راه رفتن پنج شش دقيقه وقت مي گيرد و مجموعش در يك روز كار مي شود يك ساعت.» خب آدم حق داره كه نگرشش به زندگي عوض بشه ديگه نه؟ به قول سهراب زندگي تجربه شب پره در تاريكي است! اين روزا بارون داره غوغا مي كنه. منم دوباره آرامشم رو به دست آوردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 14:7  توسط قورباغه درختي  | 

در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد...

بارها اين جمله براي من الهام بخش بوده چقدر با خودم گفته ام و مزه مزه اش كرده ام تا معنايش را به زعم خودم دريابم. و هزاران بار از خودم پرسيده ام چرا هميشه اين زخم ها ( به قول فروغ) از عشق مي تراوند. پاسخي ندارم براي اين سوال كه در ذهنم سرگردان است. اصلا همين خوب است كه بي پاسخ بماند تا بيشتر فكر كنم و ديوانه تر شوم و جنون مثل يك پرنده تنها در باران بهاري خيسم كند و مور مورم بشود. امشب سالمرگ صادق هدايت است. به گفته شاملو؛ بايد از نقش عظيم و به عقيده من "يك تنه" نويسنده بزرگ دردمندمان صادق هدايت نيز يادي بكنيم. و مگر مي توان به ياد او نبود و هر بار بيشتر از گذشته تحسينش نكرد. یادش بزرگ و گرامی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 0:31  توسط قورباغه درختي  | 

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست.

شعار امروزه ها! هيچ چيز به اندازه ريشه هايي كه تو خاك ميخكوبت كنه زجرآور نيست. تازه امروز بعد از كلي زور زدن فهميدم كه آزادي اصلا وجود نداره فقط يك كلمه است كه مثل توپ تو دست آدما مي چرخه. كدوم آزادي وقتي كه براي نفس كشيدنت هم بايد هواي يكي رو داشته باشي. شايد اگه اين فرصت كوتاه ميان دو خط ممتد زودتر تموم بشه خيلي بهتر باشه جايي كه آزادي نيست ديگه زنده موندن جوكه.جنجالیه واسه رسیدن به تباهی و پوچی. تا مي خواي جون بگيري ياس يقه ات رو مي گيره و باز برمي گردي سرجاي اول. آره دقيقا! اگه صد سالم زندگي كني بازم سر جاي اول موندي و گه گيجه گرفتي. راه هاي بهتري هم براي وقت كشي هست بي خيال همه چي به درك كه هر چي مي شه گور باباي هستي هان؟ فقط يه چيزي مي مونه اونم : "عشق" كه وجود داره و اجازه مي ده بين هزار تا بدبختي و بيچارگي احساس لذت عجيب و غريبي بكني و هر گهي دلت خواست بخوري شايدم واسه همينه كه بي خيال مرگ مي شي و تا تهش رو تماشا مي كني. بهار می یاد و تو چشمای تو هنوز پاییزه. خودت خسته نکن باید ادامه بدی یعنی یه چیزی تو مایه های تحمل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:9  توسط قورباغه درختي  | 

رفتم اخراجي ها رو ديدم. بر خلاف انتظارم فيلم خوبي بود. روايتي كه كشش دارد و تو را تا آخر فيلم سر شوق نگه مي دارد. البته اصراري ندارم كه باور كنم اين كار ده نمكي است. چون خيلي ها مي دانند كه نيست. استفاده از اين همه امكانات و وسايل درست و حسابي خيلي ها را فيلم ساز مي كند. به هر حال از اين فيلم خوشم مي ياد با تمام حرف و حديث هايي كه دنبالشه. از روزهاي عيد هم خسته شدم. مسخره است. هيچ چيز سر جاي خودش نيست. من هم بي حوصله شدم و دنبال يه فرصت تازه مي گردم حالا براي چي نمي دونم؟ امروز هم مي خواستيم با رفيق شفيق بريم سينما كه نشد. شايد وقتي ديگر رفتيم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 11:21  توسط قورباغه درختي  | 

 اين چند روز كه نمي نوشتم تهران نبودم رفته بودم شمال. هميشه ميرم شمال كه سر از زيباييهاي طبيعت در بيارم. دريا و جنگل و شيرواني و خزه و مرغابي و گاو و هزار تا زيبايي ديگه. رفته بوديم لنگرود و چمخاله و لاهيجان. رفتيم همه جارو ديديم و ثبت شون هم كرديم. دريا، كوه، مقبره كاشف السلطنه، بام سبز لاهيجان، آبشار، ليلا كوه، پل خشتي، شنبه بازار، درختان ريتون، مقبره شيخ زاهد، سفيد آستانه، امامزاده هاشم، كتابفروشي ميرفطروس و يه عالمه جاي ديگه كه از ديدنشون خيلي لذت بردم. قاسم عزيزم رو هم در ليلا كوه ديدم كه دلم واقعا براش تنگ شده بود و كلي حال كردم. عمه و دختر عمه ها هم خيلي ما رو تحويل گرفتن. دستشون درد نكنه. من هم به بازي آرزو ها دعوت شدم. پس آرزو مي كنم:

  1. از ايران برم
  2. دكترا بگيرم
  3. شهاب(جوجه) وقتي بزرگ شد يه آدم خيلي درست و حسابي بشه. دانشمندي دكتري مهندسي نويسنده اي چيزي.
  4. ايران يه كشور آروم و قابل زندگي كردن باشه
  5. همسرم هميشه خوشحال و خوشبخت باشه.

منم وبلاگ هاي از كيمياي مهر تو، بي فايده و كياوش رو دعوت مي كنم كه در اين بازي شركت كنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:2  توسط قورباغه درختي  | 

هفت سين خانه ما

آخرین ساعت های سال ۸۵. سال خیلی خوبی نبود. هر چند اتفاقات خوب توش زیاد بود. سالی بود که بزرگ شدن رو بیشتر از همیشه حس کردم. اما الان که داره تموم می شه دوباره بچه شدم. دلم برای خونه پدری تنگ شده. خب تا پارسال اونجا بودم و اولین عیده که دور از خانواده ام. اما اینجا هم برای خودش عالمی داره. در ضمن اومدن جوجه یعنی شهاب هم به خانواده خیلی عالی بود برای همه ما. الانم همه مون دلمون براش گنجشک شده. رفته مسافرت. امیدوارم سال نو برای همه خوب و عالی باشه. برای همه دوستانی که اینجا رو می خونن و نمی خونن. این هم هفت سین ما که با همخونه کلی ذوق و شوق کردیم و آماده اش کردیم. عید همه تون مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:31  توسط قورباغه درختي  |