تبليغاتX
قاصد روزان ابري

قاصد روزان ابري

بالاخره بعد از دوماه و نیم کتابخونه خریدیم و امروز از صبح مشغول چیدن کتابا بودیم. انقدر خوشحالم که نگو. البته کتابام غریبی می کنن. عادت ندارن به جای جدید. ترتیب قرار گرفتنشون هم عوض شده. گلشیری که اونجا از هدایت دور افتاده بود حالا نشسته کنارش و تند و تند باهاش حرف می زنه. حس می کنم کافکا کنار آندره ژید حوصله اش سر رفته و خمیازه می کشه. فروغ و سپهری هم ظاهرا آبشون توی یه جوی نرفته. اما خب سلینجر و سیمون دوبووار راحت به شونه های هم تکیه دادن و سیگار دود می کنن. در کل هم همه کتابام به قفسه های دیگه سرک می کشن که با کتابای جدید آشنا بشن. یه دفعه یکی چشمش می خوره به تمرین مدارا که قرار بود برای رفیق شفیق ببرم. اونجا یه عالمه چیز هست که من نخوندم. خوشحالم که خوراک چند وقتم تامینه. آره خلاصه کلی ذوق می کنم با این کتابخونه.عکس هم ازش گرفتم اما فیش نداریم که بریزیم توی کامپیوتر. هر وقت خریدیم عکس می ذارم. البته دلم برای اون کتابخونه خونه پدری که حالا خالی مونده هم خیلی تنگ می شه و می سوزه اما چه می شه کرد. زندگی می گوید اما باید زیست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 22:2  توسط قورباغه درختي  | 

همه حال و هوای عید دارند مثل هر سال خیابان ها شلوغه و رفت و آمد سخت تر از همیشه. وسایل سفره هفت سین جلوی هر مغازه ای هست ماهی گلی و سبزه و .... همه چیز هم گرون تر از هر سال. اما مردم گوششون بدهکار نیست و کار خودشون رو می کنند. همه برای عید بهترین چیزها رو می خوان. ما هم امروز قاطی موج جمعیت شدیم و رفتیم خرید اگرچه که دست از پا درازتر برگشتیم. اونم با پاهای زخم و زیلی و باد کرده. خواستیم مانتو و شلوار بخریم نشد رفتیم انقلاب کتاب خریدیم اونم چه کتابایی. بالاخره از ریچارد براتیگان کتاب خریدم: "اتوبوس پیر" با ترجمه علیرضا طاهری عراقی. چند تا داستانشم خوندم خیلی عالی بوده. "صید قزل آلا در امریکا" رو هم مهین خرید. این کتاب خریدنای عید از هرحسی تو دنیا لذت بخش تره. گشت زدن تو کتاب فروشیهای انقلاب و سیر نشدن از ورق زدن و بو کشیدن کتاب هایی که ارزوی خوندنشون رو داری اما پول کافی برای خریدن همشون نه. چقدر هم  گفتیم از هر دری و در کل همه چی خیلی خوب بود. امروز خیلی اذیتش کردم. مهری رو هم دیدم و بالاخره دیداری تازه کردیم. شخصیت محکمش رو دوست دارم. یک فلش بکی به گذشته ها زدم بی اینکه خودم بخوام ولی انگار که خیلی لازم بود چون بهم ارامش داده تا ببینیم بعدش چی می شه. یه مستند دیدم از زندگی مرغ و خروس ها. دیدن تولد جوجه ها حسی رو در ادم زنده می کنه شاید چیزی شبیه اغاز آنچه ما هم بوده ایم و اینکه زندگی چقدر جریان قابل درکی دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:32  توسط قورباغه درختي  | 

آخرین چهارشنبه سال موقع برگزار کردن مراسم سنتی چهارشنبه سوری است. این آیین برای خودش رسم و رسوم خاصی دارد که متاسفانه ما امروز اجرای هیچ کدام از آنها را نمی بینیم. تنها چیزی که ما می بینیم و می شنویم دست و صورت های سوخته و صداهای گوشخراشی است که واقعا آرامش را از آدم می گیرد. هرچند که همشهری انلاین در یک نظرسنجی اعلام کند که ۴۰ در صد از افراد شرکت کننده در نظرسنجی مراسم را به طور سنتی انجام می دهند. اما کجاست کوزه هایی که از پشت بام ها پرت شود و به جای انها کوزه های نو در خانه قرار بگیرد. مراسم قاشق زنی هم که هیچ. کاش مردم این آیین را به شکل اصلی خود برگزار می کردند تا همه بتوانیم در آن شرکت کنیم و از ترس منفجر شدن ترقه در خانه نمانیم. حالا که چهارشنبه سوری هم سیاسی شده و برای خودش کیا و بیایی دارد. ما که بیرون نرفتیم و وبلاگ مهین خانم هم که درست شده و باید بهش تبریک بگوییم. امیدوارم مطالب خوبی بنویسی و برای همه خوانندگانت مفید باشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:8  توسط قورباغه درختي  | 

دنیا چقدر کوچیکه. تقریبا یک سال و نیم پیش بود که اکبر گنجی شده بود نقل تمام محافل در ایران اعتصاب غذای او در زندان که در تمام دنیا سر و صدا کرده بود و موجب چه حرکت های ریز و درشتی که نشد. اما امشب او در استودیوی صدای امریکا طوری نشسته بود و حرف می زد که دیگر اثری از آن حلقه گود دور چشمانش که درعکس های هنگام اعتصاب غذا از او می دیدیم نبود. همچین لپ هایش هم گل انداخته بود. حالا می تواند با فراغ بال به فعالیت هایش بپردازد و به طور علنی اعلام کند که کسی که در ایران نیست نمی تواند در مبارزات شرکت داشته باشد. اعلام کند که آنجا دارد به او خوش می گذرد شاید اما به کسانی که جلوی بیمارستان میلاد چندین ساعت جمع می شدند و برای آزادی او یقه جر می دادند نه! او میدان را به نفع دیگر گروه های مبارز خالی کرد و گفت شما بفرمایید در ایران و هر طور که می خواهید مبارزه کنید ما نیستیم. او روزنامه نگار است و فعال اجتماعی اما بازی ها و شگردهای سیاست را چه خوب می داند... به هرحال آن روزی که در نمایشگاه مطبوعات آمد و دست خطی هم برای ما نوشت در تاریخ ثبت شده. چه می شه کزد دنیا همینه: راست و دروغ.

امروز مهین اینجا بود. مثل همیشه سرشار از انرژی و آمادگی! چقدر حرف زدیم و تبادل نظر کردیم و تز دادیم. این حرف ها همیشه برایمان نتایجی را هم در برداشته که بدجوری مفید بوده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 22:55  توسط قورباغه درختي  | 

روز جهاني زن گرامي باد. هشتم مارس تنها يك تلنگر است براي اينكه هميشه يادمان باشد نقش زنان در شكل دهي و ساختن تاريخ بشريت بسيار چشمگير بوده و هست. در گذشته ظلمهاي زيادي بر زنان مي شد كه امروز نيز اين ستم ها كم نيست اما تفاوت در اين است كه زن معاصر، زن قرن بيست و يكم انسان آگاهي است كه با تمام توان از حقوق خود دفاع مي كند و بنابر موقعيت جامعه اي كه در آن زندگي مي كند آن را به دست مي آورد. در حال حاضر زنان ايران در موقعيت بسيار بد و بحراني قرار گرفته اند. موج آگاهي بخشي به زنان ايراني همينطور با سرعت پيش مي رود- البته كه گاهي از مسير اصلي خود منحرف مي شود و خرابي هايي به بار مي آورد- اما اين موج و اين هجوم خواسته هاي به حق و انساني از سوي جامعه واپس زده مي شود. چرا كه ساختار سنتي جامعه از زن يك طفيلي ساخته كه بدون وجود مرد نمي تواند به زندگي خود ادامه دهد. همت زنان در دهه گذشته نشان از اين دارد كه اين تفكر، منسوخ و پوسيده است. امروز ديگر مردان به تنهايي گردانندگان خانواده نيستند چرا كه بدون حمايت مادي و معنوي زنان در پنجه هاي وضعيت بد اقتصادي و اجتماعي گرفتار مي شوند. زنان متخصصي كه هر روز در خبرها نامشان را مي شنويم همه آنهايي هستند كه با تحمل سختي هايي دوبرابر يك زن عادي، اين مهم را به جامعه فهمانده اند. جنبش زنان نيز پيشرو در مطرح كردن همه اين مسائل است. اما متاسفانه گاهي تندروي هايي در آن هست كه پيشرفت امور را با اخلال مواجه مي كند. به طور كلي اين حركت آغاز شده و ديگر نمي توان جلوي آن را گرفت، بنابراين بهتر است تمام كساني كه انديشه را برترين خصوصيت انسان مي دانند در حد توان خود تلاش كنند و از اين جريان حمايت كنند و در آن بعضي موارد آن را به مسير اصلي خود برگردانند.

امروز قرار بود زنان تجمعي را در ميدان وليعصر تهران داشته باشند و بعد از آن در ميدان بهارستان به معلمان معترض بپيوندند.

در همين زمينه:

بزرگداشت روز جهانی زن، در دانشگاه تهران

تجمع 8 مارس در میدان بهارستان با خشونت پلیس پایان یافت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:52  توسط قورباغه درختي  | 

رسول ملاقلی پور فوت کرد. از آن خبرهایی بود که اصلا باورم نشد. بعضی وقتها انگار زود است که بعضی آدمها بمیرند. اما او رفت. کبی را از دور می شناسم اما به او تسلیت می گویم. سخت است تا دوری پدر را تاب آوردن. 

سه پرنده عجیب در آسمان پرواز می کنند. رنگشان سپید است و طیفی خاکستری از زیر بالها تا دور گردنشان را گرفته. شکل سر و منقارهایشان مثل مرغ دریایی است. با بالهایی صاف و بی حرکت پرواز می کنند. نمی دانم از کجا آمده اند پرنده های شهری نیستند. بدجوری غریب و سرگردانند. یک لحظه نمی نشینند مدام بال می زنند. انگار دنبال چیزی می گردند امنیت و آرامش... بیش از اینکه به نشانه ها معتقد باشم آنها را دوست دارم و امروز صبح که بیدار شدم و پشت پنجره آنها را دیدم احساس خوبی کردم. حس رفتن به سرزمین های دور. آنها برایم نشانه هایی هستند که نوید بهتر بودن را می دهند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:8  توسط قورباغه درختي  | 

باز هم خبر دستگیری زنان و جلوگيري از همه چيز از زندگي از آدم بودن. كلمه اي است به نام جنس دوم كه مثل پتك مي مونه. بد جوري توي سر آدم مي خوره. جايي كه زن انسان محسوب نمي شود و وسيله ايست؛ دقيقا ابزاري براي رفع نيازهاي موجودي به نام مرد. موجودي كه انسان بودنش بديهيه. نمي دونم اين ضعيفه بودن تا كجا مي خواد دنبال ما بياد، اما حالا حالاها اين بگير و ببندها ادامه داره و تاب و تحمل طولاني مي خواد. برای برداشتن این اول و دوم ها باید تن به این دردسرها داد. البته معتقدم که مبارزه زنان باید اصولی و درست باشه و باعث عقب تر رفتن جنبش زنان نباشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:50  توسط قورباغه درختي  | 

امروز مهین دوست عزیز و رفیق شفیق من کنکور کارشناسی ارشد داره. از صبح تو فکرشم امیدوارم خوب باشه امتحانش و قبول بشه. تازه بعد امتحانش کلی برنامه داریم باهم. خیلی خسته شده دیگه باید یه حالی بهش داد. قراره این خانم عزیز جامعه شناس بزرگی بشوند. دیگه رفقان دیگه چه می شه کزد. حال من هم بهتره اما هنوز یه جوری ام و خوب خوب نشدم اما دیگه می خوام امروز این بساط مریضی جمع کنم. این چند روزه خیلی ضعیف شدم و اصلا خوشم نمی یاد. جوجه هنوز حالش خوب نشده و بی حوصله و بهانه گیره. نمی دونم قربونش برم می خواد دندون دربیاره مشکلی داره. حالا امروز خواهر جان می بردش دکتر تا ببینیم چه می شود . امیدوارم خوب بشه.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:43  توسط قورباغه درختي  | 

مردي كه از سختي روزگار به تنگ آمده بود به يكي از دوستانش گفت:

روم به هند كزين جهان دلم تنگ است

علاج درد دلم موي سندلي رنگ است

(سندل ماده اي خوشبوست كه آن را مي سوزانند و بوي خوبي از آن متصاعد مي شود. در اينجا سندل اشاره به رنگ موي زنان هند است كه رنگي است بين سياه و قرمز يعني رنگ چوب سندل)

دوست مرد هم به او گفت:

مرو به هند با خداي خويش بساز

به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است

این نقل قولی بود از دکتر صدرالدین الهی نویسنده و روزنامه نگار که دیشب در برنامه میزگردی با شما عنوان شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:5  توسط قورباغه درختي  | 

بانك مثل هميشه مزخرف بود و حوصله ام را سر برد. هیچ نظمی نیست.چطور وقت نازنين مردم را مي گيرند و ككشان هم نمي گزد. طي دوباري كه بين دو تا از مشتريان دعوا شد و هرچه فحش بلد بودند نثار هم كردند امور بانكي نيمه تعطيل شدند و متصديان باجه ها كه انگار دارند فيلم كمدي يا يك مسابقه هيجان انگيز تماشا مي كنند فقط يك ظرف تخمه كم داشتند تا اين كمدي را كامل كنند. لبخندها و ذوقي كه كرده بودند آدم هاي وارفته در صف ها را هم به سمت درگيري كشاند. نوبت من كه شد مسئول باجه گفت تا حالا يه همچين روز شلوغي نداشتم و آنچنان با حرص نگاهم كرد كه يعني اي بد قدم شوم، جغد منحوس. من هم چیزی نگفتم که مردک دستگاه پول شمار آنجاست تو با دست می شماری به من چه تو خنگی. مسئول رسيدگي به امور وام امروز مرخصي بود و ملت از سر و كول هم بالا مي رفتند چون بايد ميز بغلي بدبخت علاوه بر كارهاي خودش كارهاي اين را هم انجام مي داد. در عين حال هم با دوست دخترش صحبت مي كرد و قرار بعد از ظهر را مي گذاشت. داشت خيالم راحت مي شد كه كار تمام شده كه باز يك گيري داد و من كور و پشيمان برگشتم. خوب ديگه اينجوريه ما عادت داريم تصور كنيم داريم در عصر ارتباطات و تكنولوژي و اينها زندگي مي كنيم. راستي شيركاكائو صد تومان گران شد. يادم باشه يه زنگ بزنم به احمدي نژاد ببينم دم خونه اونا ارزونتره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 17:1  توسط قورباغه درختي  | 

هواي كوهستان پاك بود و به دور از هر سياهي و دود. كوه ها سپيد و گياهان كوهي كه از خنده مي لرزيدند. افكار آدم در طبيعت رنگ ديگري مي گيرند انگار به سوي اوج مي روند چيزهاي بهتري مي خواهند. از تكرار رها مي شوند و تازگي را مي طلبند.عشق جان مي گيرد و يادها سر بر مي آورند. ديرزو رفتيم امامزاده داود جاده خيلي باحالي داره برف همه جا رو پوشونده بود آبشار و دره و پرنده . روحمون شاد شد. سوغاتي هم خريديم آب نبات قيچي و كنجد عسلي. بعد هم رفتيم باغچه آب زندگاني و يه ديزي مشتي به همراه چاي و قليون زديم. جاي همه خالي بود. فيلم "بوئنس آيرسي" و "رودخانه مرموز" را ديروز و پريروز از تي وي ديدم خوب بودند و خوشم اومد. رودخانه ميستيك حرف هاي زيادي براي گفتن داشت. ديگه همسايه ها تموم شد كتاب خوبي بود. از روزگار رفته حكايت از ابراهيم گلستان رو هم خوندم واقعا نثر معركه و بي نظيري داره حيف از اين نويسنده توانا كه لابلاي صفحات روزگار گم شد. حيف. نثر به اين زيبايي محشره. جوجه رو هم ديديم كلي بزرگ شده واسه خودش.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:15  توسط قورباغه درختي  |