تبليغاتX
قاصد روزان ابري

قاصد روزان ابري

تا ريشه در آب است اميد ثمري هست

ديشب فيلم بمان را ديدم از سينما ماورا خيلي فيلم خوبي بود فوق العاده. من عاشق اين فيلم هام. پر از نشانه. سير و گردش در ذهن آدم ها نمايش بيمارگونگي آدمهايي كه در جامعه صنعتي و مدرن جاي خودشان را پيدا نمي كنند و حتي براي رسيدن به ذهنيات و روياها و دغدغه هايشان تا مرز خودكشي مي روند. داستان فيلم اما فقط لحظه اي است بين مرگ و زندگي. نيويوريك با تمام شكوه و عظمتش به چشم دانشجوي نقاشي"هنري لتام" آنقدر كوچك و تنگ و دلگير است كه او مي خواهد هر طوري هست از آن بگريزد. البته فيلم تا حد زيادي رمز آلود بود و يكي از دلايل موفق بودنش همين. حس همذات پنداري آن قدر قوي است كه آخر فيلم به زور از آن بيرون مي آيي من كه هنوز درگيرم . كارگردان فيلم مارك فوستر است و اين فيلم در سال 2005 در امريكا ساخته شده. خلاصه كه خيلي حال كردم و شايدم امشب دوباره تكرارش رو ببينم. تحليل فيلم هم خوب بود بخصوص حرفهاي كارشناسي كه نفهميدم اسمش چي بود. خوب آقاي عالمي عزيز فقط اسم خودتون رو ننويسيد اسم اين بنده خدارا هم كه اين قدر خودش رو كشت بنويسيد. اي بابا خودشيفتگيه ديگه. كاريش نمي شه كرد. بهتره فيلم رو خودتون ببينيد نمي شه اينجا داستان رو كامل تعريف كرد. برف مي بارد امان از اين آسمان كه بلاتكليف است ميان باريدن و نباريدن اما امروز حسابي عقده گشايي كرده و همه جارو سفيد و برفي كرده. روي ريل قطارهاي مترو سفيد شده خيلي قشنگه.    

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:11  توسط قورباغه درختي  | 

معلوم نيست آفتاب از كدوم ور دراومده كه پرزيدنت بوش چپ و راست ما رو (مردم ايران) تحويل مي گيرن كه مردم ايران متمدن و با فرهنگ و ال و بلن. تاريخ غني و از اين حرفا كه هوش از سر ملت مي بره. یه روز می خوان حمله کنن یه روزم مارو می زارن رو سرشون حلوا حلوا می کنن ما نفهمیدیم تروریستیم یا متمدن و با فرهنگ! ما مي گيم بدبختيم و گوجه گرونه و آزادي بيان نيست و كشت و كشتار اين چند روزه و ... اینا می گن تا اورانیوم غنی نکنیم بی خیال نمی شیم اونا می گن مگه از رو نعش ما رد شین. خلاصه نمردیم و این روزها رو هم با چشممون دیدیم. تازه قراره ۲۲ سال دیگه یه شهاب سنگ از آسمون بیفته و خسارت های شدیدی به زمین وارد کنه. این از جوونی اونم از سر پیری که قراره سنگ از آسمون بباره. هوا ابری شده باز. جون می ده برای فکر کردن و البته کتاب خوندن و پیاده روی که قراره برم الان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:16  توسط قورباغه درختي  | 

ديگه شدم پاي ثابت دندونپزشكي. از در ميزنن از پنجره مي رم. البته واقعا دردناكه اما بالاخره اينم يه جور حادثه ايه كه مي تونه براي آدم پيش بياد. الانم دارم در درد دندون غوطه مي خورم و تحمل مي كنم. ديشب از اون شبا بود كه بعضي ها يه چيزيشون مي شه و فكر مي كنن اون لحظه موعود رسيده و پيغام سروش رو گرفتن. ايول. حالم از مهموني بهم مي خوره البته مهموني فاميلي+خاله زنكي+چشم و ابرو و قيافه+ متلك به ميزان لازم. با اينكه سعي مي كنم اصلا اينجور جاها پيدام نشه اما يه وقتايي مجبور مي شم و اين هم اهانتي است به بشريت( به قول آقا معروفي). يه بخش كوچولو از كتاب براتيگان رو خوندم واقعا عالي بود مي رم دنبالش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:12  توسط قورباغه درختي  | 

ولنتاين غمگين بود اصلا نمي دونم چرا اينجوري مي شه آدم بعضي وقتا دلش مي گيره و ديگه وا نمي شه خيلي سخته از اون سخت تر اينه كه كسي حرفت دردتو نفهمه و تو هم درد اونو نفهمي بعد همه چي قاطي مي شه. توان جسميم هم كمتر شده از بس كه غصه خوردم. ولي آدم بالاخره مجبوره يه جوري خودشو جمع و جور كنه ديگه سالهاست كه وضعيت همينه منم عادت دارم بهش ها ولي نمي دونم يهو چه مرگم مي شه. دارم رمان مي خونم: همسايه ها از احمد محمود خيلي خوبه رفتم توي اون فضا . لطائف الطوائف رو هم مي خونم. چند بار هم صمد رو گوش كردم و دلم وا شد. چشمام خيلي خستن اما اجازه نمي دم بخوابن نمي شه نمي خوام عين خرس همش خواب باشم. هميشه از خواب بيزار بودم و حس مي كردم وقتي خوابم وقتم تلف مي شه قراره برم سر كار اگه بشه اين مدت بيكاري عوض اينكه نيروي تازه بده بهم دمار از روزگارم درآورد. مهري زحمتش رو كشيده حالا بايد ببينم چي مي شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:23  توسط قورباغه درختي  | 

كتاب جنگل واژگون نوشته جي.دي.سلينجر رو تموم كردم . عاليه شيفته نوشته هاشم اون به طور ماهرانه اي با مخاطبش ارتباط برقرار مي كنه. راوي كسيه كه چشمش دنبال شخصيت اول داستانه و شخصيت اول دنبال يكي كه تو دوران كودكي همكلاسيش بوده همكلاسيه هم دنبال يه ديوونه مثل خودشه. عشقي كه توي داستان هست خيلي واقعيه از اون داستان هاييه كه حق رو به همه مي شه داد نه سيخ مي سوزه نه كباب هر چند صفحه دنبال يكي مي ري و دوباره برمي گردي به قضاوت اولت بزرگترين شوك هم رودست خوردن كورين شخصيت اوله. خلاصه كه بايد بخونيد واقعا معركه است. پرستاران رو ديدم. بعد از اون همه بدبختي كه بن و براون با هم ازدواج كردن حالا زدن به تيپ هم آدم ديوونه مي شه. تري رو خيلي دوست دارم. عاشق عشق هاي درپيتي ام كه تو سريال هاي ايراني و خارجي موج مي زنه. اصلا هم به چشم نوعي تعليق بهش نيگا نمي كنم. نمي دونم چرا. بارون داره مي ياد هوا هم بدجوري شاعرانه شده و حال مي ده بري جاده چالوس يا جاده امامزاده داود يا كوهسار. نشد هم يا بري سر كار يا بشيني خونه و بخوني و بنويسي. چايي هم حال مي ده.  امروز قراره به جوجه واکسن بزنن شش ماهشه بمیرم براش می دونم خیلی دردش می یاد پدر و مادرش هم طاقت ندارن نگهش دارن قراره مادربزرگش بره. جوجه ما روز سختی رو داره اما بزرگ می شه یادش می ره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:31  توسط قورباغه درختي  | 

مدتي است منسجم كردن افكار و نتيجه گيري برايم سخت شده. هميشه يك جاي كار ايراد دارد. فكر مي كنم به خاطر تغييرات بزرگي است كه در زندگيم به وجود آمده امروز نشستم و كلي فكرهاي خوب كردم. برنامه ريزي هم كردم براي انجام كارهاي عقب مانده كه هميشۀ  خدا آدم را دق مي دهند. با مهين هم حرف زدم روحم شاد شد. چقدر بزرگ شديم ها الكي. اما خوبه از بچگي اصلا خوشم نمي ياد. خيلي اميدوارم بتونم به قرارهايي كه با خودم گذاشتم عمل كنم. مطمئنم كه مي تونم فقط بايد از اين جو ناراحت كننده كه دورم گرفته راحت بشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:46  توسط قورباغه درختي  | 

بعد از مدتها كه پايمان را از هرگونه مجالس ادبي اعم از كارگاه داستان و شب شعر بريده بوديم، هوس كرديم يك سركي به يكي از اين نشست ها بكشيم. خانه يكي از دوستان قدیمی كه از قضا داستان نويس خوبي هم هست و براي خودش كيا و بيايي دارد.همین جا ازدواجش با مانیا را هم تبریک می گوییم. اگر بگويم با چه مشقتي خودمان را به خانه آنها رسانديم محال است باور كنيد، كم مانده بود يك شهاب سنگ از آسمان بيفتد از بس آسمان تك سرفه هاي ناجور مي زد. خلاصه بگويم كه مثل موش آب كشيده و در حالي كه از خنده روده بر شده بوديم وارد شديم و با يك چاي داغ يخمان را باز كرديم. البته جاي برخورد دانه هاي تگرگ با كله هاي مبارك خساراتي را وارد كرد كه بماند. بعد از آشنايي ها و كنجكاوي ها جلسه با خواندن داستاني از رامين شروع شد. داستاني به نام "چرا غول شدم؟" و يك داستان ديگر كه اسمش را يادم رفته. يكي اعتقاد داشت كه رامين خودش را به نوشته اش سنجاق كرده. يكي مي گفت مفاهيم بريده بريده اند و منظور را نمي رسانند. و ديگر اينكه جمله هاي بسيار بلند كه با چندين حرف ربط با يكديگر ارتباط دارند بدجوري به داستان ضربه زده اند. رامين هم در جواب گفت كه اين نوع نوشتن مخصوص وبلاگستان است و بايد كوتاه نوشت، فقط براي اينكه وبلاگ را به روز كرد. اما محسن اشتياقي حرف خوبي زد : «اگر تو با چند فحش آبدار وبلاگت را به روز كني خيلي بهتر است تا اينكه يك چنين داستاني را به خورد خواننده بدهي!.» بعد از آن رفيق شفيق ما داستانش را خواند و انصافا عجب داستاني يكي از ويژگي هاي آن ضرباهنگ تند و نفس گيرش بود و جمله هاي كوتاه. نقد دوستان هم اين بود كه بايد يك جوري علت را وارد ماجرا كرد و شايد راوي را هم از اين بلاتكليفي نجات داد. و ديگر اينكه تصويرها خيلي تند و پشت سرهم مي آيند. در مورد افعال "مي" و "نمي" هم كه هر كس برداشت خودش را داشت بعضي ها هم هي سعي كردند بفهمند نشد بي خيال شدند. خب بعدش رفتيم يك استراحت كوچولو و پذيرايي. اما دريغ كه من با پانسمان دندانم تنها به خوردن يك شيرقهوه اكتفا كردم. بعد آقاي محسن اشتیاقی كه عمرن باور كنيد يك پسر شش ساله ( فكر كنم) داشته باشد يك داستان خواند به نام مترو يا منوريل؟ مسأله اين است!. داستان بسيار زيبا و خوبي بود و تحسين همگان را هم برانگيخت و كلي ذوق كرديم.( جايزه هم برده ها دست كم نگيريد. در ضمن داستان را هم توي گوشي موبايلش سيو كرده بود و از آنجا مي خواند، ماهم عين نديد بديدها زل زده بوديم!) يك داستان انتخاباتي هم خواندند كه كاشف به عمل آمد رفيق شفيق ما قبلا آن را خوانده و .... بعد يك دوستي كه اسمش را نمي دانم داستاني خواند كه به نظر اكثريت نوشته خوبي بود و واژه هاي سايه و ترانه و سروش و شعر و ... خيلي به داستان جان داده بودند و در كنار هم خيلي خوب قرار گرفته بودند.به نظر دوست قديمي هم داستان خوبي نبود. در آخر هم رامين به عنوان حسن ختام خفت مان كرد و يك داستان ديگر خواند فكر كنم "فراموشي" اين يكي خيلي بهتر از دوتاي قبلي بود. همين. راستي عكس يادگاري هم گرفتيم. با دوربين همان دوستي كه اسمش را نمي دانم. خب اين هم نشست ادبي بعدش هم نخود نخود هر كه رود خانه خود.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 12:47  توسط قورباغه درختي  | 

كركس هاي گرسنه سالها

بر لاشه تنهايي ام جشن گرفته اند

اندوه، هلهله كنان

شعرها را از دستم بيرون مي كشد

و من هنوز

له له مي زنم

براي آن غروب تشنه نارنجي

باد تند مي وزد

تا از ميان اجساد ايستاده درختان

فراموشي بهار را

بپاشد بر قلبم

كه همچنان بالا و پايين مي رود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:47  توسط قورباغه درختي  | 

بعد از يك عالم دلمردگي و ديوانگي آمدم ببينم چه خبره؟ اينهم خبر:آرش هشت ماهه بر اثر سهل انگاري پزشكان بيمارستان امام حسين كشته شد. به همين سادگي. در جامعه ما مرگ ديگر فاجعه نيست يك بازي است يك بازي ساده كه بردن و باختنش به اندازه تفريح يك بعد از ظهر تعطيل ارزش دارد. كشتن يك انسان آن هم توسط يك پزشك كه معلوم نيست از كدام طويله اي مدرك گرفته آدم را به درد مي آورد؛ چه مي توان گفت كه عمق اندوه آدم را نشان دهد؟ ديگر چگونه مي توان مرهمي براي دل آن پدر و مادري پيدا كرد كه بعد از نه سال بچه دار شده اند؟ آن وقت يك عوضي كه اسمش دكتر است انسانيت را به ماتحتش هم نياورده. متاسفم كه در جايي زندگي مي كنم كه جان انسان كه بالاترين ارزش هاي هستي است هيچ چيز حساب نمي شود. به خدا هيچ چيز.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:44  توسط قورباغه درختي  | 

حرفي نمي ماند، هميشه دغدغه هاي دنباله دار مي آيند در آغوشم جا خوش مي كنند. سكوت روزنه اي است كه از آن مي تواني آدمها را نصفه نيمه ببيني، خيلي اتفاقي. سكوت پس زمينه زندگي است چگونه از آن بگريزيم با حرف هايي كه سر را به دوران مي اندازند. دنيا پر است از روابط بي در و پيكري كه ديوانه وار دنبال بهترين ها مي گردند اما سطح صاف و صيقلي واقعيت جان مي دهد براي سر خوردن و با سر به زمين رفتن. تمام شد. باز هم حرفي نماند قمري ها هم امروز نمي آيند. تنها قطارها كه خيل عظيم مسافران را مي برند و مي آورند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 15:8  توسط قورباغه درختي  | 

اندر طلب يار چو مردانه شدم

اول قدم، از وجود بيگانه شدم

او علم نمي شنيد؛ لب بر بستم!

او عقل نمي خريد؛ ديوانه شدم

در كتاب ترانه ها به روايت احمد شاملو كه مجموعه اي است از ابوسعيد ابوالخير،حكيم عمر خيام نيشابوري و بابا طاهر عريان به اين شعر برخوردم زيبا بود تقديم مي كنم به همه دوستاني كه آن را مي خوانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 22:56  توسط قورباغه درختي  | 

كاش يك نفس از آن جان شيفته باقي مي ماند، كاش آن شعله تا به آخر نمي سوخت، كاش اين بار هم يك جاي كار مي لنگيد. اما نشد، سرد شد و زمستان همه بهار را در سرماي كشنده اش خفه كرد. سبزه هايي كه براي روييدن زندگي سبز كرده بودم سوختند و پژمردند. كاغذ نوشته هايم را باد برد و بانوي سياه تا همين امروز كنار پنجره ماند تا مبادا آن روبرو چراغي خاموش شود. خوب يادم مي ماند شايد تا هميشه كه زهرابه يك نگاه نشئه تبدار لرزش دست هاي مرا آشكار كرد و خواست تا براي هميشه زنبق هاي تشنه را همدم شب هاي شمع و گريه كنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 23:55  توسط قورباغه درختي  | 

تو خيلي مثل ديگراني

هرچند

اين اتاق سياه بشود

وقتي چشم هايت را مي بندي

: من؟

اين شعر از خودش مي گويد

يادش نداده اند

و اين گريه هاي فراموش شده

با خاطره اي كه دور انگشتم بسته تمام مي شود

مثل همه چترها

كه روزي توي رويت مي ايستند و مي گويند

: مي خواهي زير باران بروي

چرا ما را مي بري؟

مي خواهم به بند انگشتي از تو قناعت كنم

نمي شود

كوتاه ترين راه هميشه بهترين راه نيست. هميشه وقتي تلخي گزنده خاطره ها اسيرم مي كنند ياد اين جمله مي افتم و هي فكر مي كنم كاش آدم در بعضي لحظه هاي خاص مسخ نمي شد و شايد آخر قصه اينجوري تمام نمي شد. اما چرخ مي گردد و خاك مي نشيند روي ذهن آدم و همه خنزر پنزرهايي كه با خودش مي كشد. من دلخوشي هاي ساده خودم را هنوز هم دارم، دلخوشي هايي كه به درد هيچ چيز نمي خورند فقط مدتهاي زياد با اعصاب من بازي مي كنند؛ شايد همين روزهايي كه مثل يك روز معمولي در زندگي از كنار من رد نشدند، توسري خوردند و ويلان و سرگردان ماندند. آخر سر هم باري شدند روي دوش من تا هرسال كه اسمشان مي آيد يادم بيايد و دق كنم بميرم از غصه از بدبختي از تنهايي آن هم از نوع ابدي اشان از سرخوردگي و دلزدگي چيزي به نام عشق...

شعري است از محمد طلوعي. براي او كه...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 16:22  توسط قورباغه درختي  | 

 

مي خواهيم بميريم

به درد بي درمان خودمان

آزادي را گوشه كتابخانه

لاي كتاب دوم از سمت راست  

                     مخفي كرده ايم

بي نام و بي نشان

پشت ديوارهاي مجازي

مي نويسيم تا نميريم

از تنگي نفس

از اخبار تاريك

كه مي خواهد از جعبه رنگي بيرون بزند،

 شام را كوفتمان كند

و كانون خانواده را

از اين هم سردتر...

حق مسلم ما

گوجه فرنگي است

كه خيابان به خيابان

پي اش مي گرديم.  

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 19:43  توسط قورباغه درختي  | 

نه دختر

اين تو بميري مرگ من است ديگر

ديگر زمان ماست

از ماست كه بر ماست

آري دختر

تو فقط يك بله بگو به خودت

خودت

كه من مرده ام براي خودت

قصه سر درازي دارد

               مثل شب

كه بين ما قسمت مي شود

كفش هايت را

                  بر پيشاني هموار مي كنم

به تو مي انديشم و از لابلاي موهايم

درخت مي رويد و سبز مي شود

اين خطوط شرمنده اند

كه جايي در اندازه نام تو ندارند.

جمعه ها دلگيرند و پريشان، گاهي باعث مي شوند آدم بي هوا سر دفترچه هاي قديمي برود و يك چيزهايي ازشان بيرون بكشد و جلوي چشم بگذارد تا يادش نرود تراوش هاي بي محاباي روح را.  

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:2  توسط قورباغه درختي  | 

باز هم ديداري و نشستن پاي صحبت يك دوست و همينطوري غوطه خوردن در درياي خيال. چقدر خاطره كه هرچه مرور مي كنيم كهنه نمي شوند و باز هم ما را مي خندانند و مي گريانند.حالا چه بزرگ شده ايم قد كشيده ايم  و آن گهي كه بايد شده ايم. راضي و ناراضي هم راه ساختن با همه چيز را خوب بلديم . زندگي چه خوب و زيركانه خودش را به آدم تحميل مي كند.يك جوري با آدم قاطي مي شود كه فكر نبودنش نمي گذارد لحظه اي آرام بگيريم. اگر همين الان با صداي بوق يك ماشين سه متر از جا نمي پريديم فكر مي كرديم زندگي پوچ است و اگر همين ليسانس پلاسيده را نمي گرفتيم فكر مي كرديم رسالت مان را در اين دنيا به خوبي انجام نداده ايم. گذران زندگي هم هزارتويي دارد براي خودش كه فقط در همين جيك تو جيك شدن ها معني مي شود. ما از همه اينها حرف زديم .ديدار هميشه خوب است و پر است از يك عالمه فرصت تازه. براي من .راستي مااصلا نمي خواستيم ها، اما اينطوري شد ديگر كه گوجه فرنگي(بخوانيد طلاي سرخ به گفته احمد سيف) و سيب زميني و ناوهاي امريكايي و عراقي ها و كاندوليزا رايس و اينها خودشان را مثل خاك انداز انداختند وسط گپ و گفت ما.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 17:34  توسط قورباغه درختي  | 

شبانه

زمستان است هوا سرد است نشسته ام پشت ميز و مي نويسم عرق از تمام بدنم سرازير است. با اين حال قهوه را تا ته سر مي كشم و از قطرات عرق كه پهلوهايم را قلقلك مي دهند لذت مي برم.سعي مي كنم مطلب را تمام كنم اما همينطور هاج و واج مانده ام تمام نمي شود اين از آن مطالبي است كه محكوم است به نيمه رها شدن . از خواب مي پرم. گنگ و گيجم .فكرم كار نمي كند نمي دانم كجايم شب است يا روز. گز گز دستم كه زير بدنم مانده و خواب رفته هوشيارم مي كند؛ كورمال ساعت را پيدا مي كنم 3:35 نيمه شب. اي لعنتي خواب ماندم.مشتي به پيشاني ام مي كوبم، چشم مي گردانم و اتاق را كه در تاريك و روشن چراغ دستشويي ترسناك جلوه مي كند مي بينم. همه چيز سر جاي خودش است. آيينه كه مثل هميشه ديوار را در خودش تكرار مي كند و دمپايي هايم كه خميازه هاي بلند و كشدار مي كشند. همه چيز در آرامش است، او رفته و من خواب مانده ام  اما مطمئنم كه يادداشتي نگذاشته هيچ وقت نمي گذارد، حالا هرچه هم كه موقع خواب به من قول بدهد. شايد هم يادش نبوده . فقط از هولش مقداري پول كنار آيينه گذاشته اي تف به تو، پولت توي سرت بخورد. كاش مي ماندي نه كاش لااقل بيدارم مي كردي يك قهوه مي خورديم بعد گورت را گم مي كردي.حوصله قهوه را ندارم روي ميز كناري دنبال سيگار مي گردم. لبخند خواب آلوده اي مي زنم ديوانه معلوم نيست تو ديگر چه جور جانوري هستي. بسته سيگارش را بر مي دارم و بو مي كنم يكي برمي دارم و بقيه اش را مي شمرم يازده تاي ديگه هست. فكر مي كنم كه در بسته سيگار من چند تا بوده اما نمي دانم. سيگار را مي كشم و قطرات عرق تندتر و تندتر از كنار دست هايم مي افتند. سعي مي كنم بخوابم. فكر مي كنم شايد بيماري مرموزي دارم كه وسط زمستان اينطوري عرق كرده ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:40  توسط قورباغه درختي  | 

آنچه به ديد مي آيد و آنچه به ديده مي گذرد.

آنجا كه سپاهيان مشق قتال مي كنند

گستره چمني مي تواند باشد، و كودكان

رنگين كماني

رقصنده و پر فرياد

اما آن كه در برابر فرمان واپسين

 لبخند مي گشايد،

تنها مي تواند لبخندي باشد

                                   در برابر آتش...

يك صفحه ديگر باز مي كنم تا بنويسم از تمام دلمشغولي ها، تنهايي ها، خنده ها و گريه ها. مسافران قطار كه مدام از كنارم مي گذرند. همه آنهايي كه دوستشان دارم و همين شادي ها و غم هاي كوچك دم دستي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 10:42  توسط قورباغه درختي  |