در ازدحام مترو، از لابلای جیغ های دستفروشان دوباره می بینمش. همانطور سرد و سیاه. میلی به رفتن ندارد اما می رود. راه باز می کند از میان جمعیت بی که کسی متوجهش باشد. دستمال کاغذی فال دار می فروشد. قد بلندش زیر آن چادر سیاه و چرک و بدبو گم شده. داد نمی زند آرام و پشت هم می گوید خانم ها همیشه شاد باشید خوب بپوشید دستمال بخرید فال هم دارد. پول را می گیرم سمتش و تفالم را به چشمانش می زنم. یک چیزی در نگاهش نیست یک چیزی کم است. حتی وقتی به بچه هشت نه ماهه آویزان به آغوشش هم نگاه می کند آن چیز کم است. مادرانگی نمی بینم. انگار به غریبه ای زل زده به موجودی که به زور از بطنش بیرون کشیده اند. نگاهش را دوباره می گیرم زل می زند به من نمی ترسد، به زحمت بیست ساله است اما جبری که از نگاهش سر می خورد روی پستانش و کودکش را نا آرام می کند خیلی کهنسال است. من هم نمی ترسم هراس نمی کنم همینطور به هم نگاه می کنیم و هر دو می دانیم که چقدر تنهاییم چقدر دور مانده ایم. لبخندش لبخند بی حس و برنده اش یخ چشمهایم را می شکند ایستگاه آخر است رو بر می گردانم و تند می زنم بیرون.
راه می روم در خیابان های هراسان تهران که سرفه های خشک و بریده شان گوش را می آزارد. نگاه می کنم به چهره های بی روح که در میان کوچه ها سرگردان اند. می روند و می آیند. شکم هایشان را پر می کنند جدال می کنند و شبانه به خانه هایشان پناه می برند تا دمی بیاسایند اما صبح دوباره می گریزند به شهر و پوچی هایش. بوی پسمانده آدمی می آید. بوی کپک زدن عشق وقتی پتیارگانی وقیح خود را میان روزهای تو جا می زنند و نگاه معصومانه شان را سپر می کنند تا نبینی در ذهن خود طناب دار ترا می بافند. چقدر خوب در چشمانت دروغ را می خواندم و حالا که تو از رو در رویی با من هم گریزانی می دانی که زیر نفرت نگاهم له می شوی دختر بیچاره خانه ها و خیابان های تهران. دنیا کوچک است اندازه کف دست زود با هم برخورد می کنیم و زودهم از کنار هم رد می شویم. آنچه می ماند همان پس مانده هاست نه هیچ دیگر. بگو با این بوی تعفنی که برجا مانده چه کنم؟
چقدر آدمهای بزرگ خوبند و غنیمت. چقدر می فهمند. نیازی نیست بگویی چه می خواهی خودشان همان را می گویند که باید. ذهن آدم را روشن می کنند. ادا در نمی آورند.برای یک لحظه هم شده تو را از جهنم جهان موجود بیرون می کشند. دیدار شمس لنگرودی عزیزم خیلی دلچسب بود. هر چند که هگل گفته باشد واقعیت ها سرسخت تر از آرزوهای آدمی اند و ما باز هم پرت می شویم به زباله دان زندگی این شهر پر تلاطم اما می دانیم که به قول خیام خوش باش دمی که زندگانی این است. آن لحظه های ناب برای یک عمر کافی اند. لحظه هایی که نمی خواهم با نفهمیدن ها و خستگی ها و هزار زهرمار دیگر خرابشان کنم. که اگر همین دیدارها و صداهای گاه و بیگاه هم نبودند وحشت می کردم از تنهایی. آه چقدر انسان بودن خوب است. آن که می داند تو تشنه ای و دلتنگ....
ارتباط همیشه یکی از موضوعات مورد علاقه من بوده کشف نکات مختلفی که در رابطه انسان با محیط و با انسان دیگر وجود دارد سر شوقم می اورد. زندگی را در همین چیزهای گاه خیلی کوچک و ریز که به چشم هم نمی آیند می بینم. خودم را می بینم که مدام در کشاکشم با اینکه خیلی چیزها در تجربه ها دریافته ام اما هنوز هم مسائل زیادی در یک رابطه برایم بغرنج است. البته نمی گویم که بد است اما سخت است تا آدمها بیایند همدیگر را بفهمند و درک کنند زمان زیادی لازم است همیشه تفاهم آسان نیست همیشه تعیین چارچوب برای دوستی آسان نیست و من این روزها خیلی فکر می کنم و درگیر این مسائل می شوم. بخصوص وقتی ضربه ای ناگهانی می خورم چیزی فراتر از یک تلنگر ساده دوستی عزیز! حالم گرفته می شود و فکر می کنم که کجای کارم می لنگد. از طرفی یک نفر دیگر که می آید و در جایگاه مقابل می نشیند و به نگاهی و حرفی و نوشیدنی ترمیم ام می کند تازه می فهمم که آبشخور روابط انسانی قاعده و قانون نیست لحظه ای است که در آن اتفاقی می افتد در جهت بهبود یا تخریب. رخوت بهار زودتر از هرچیزی در من لانه کرده امسال. دوست دارم همینطور در یک عصر بهاری بمانم و فقط نگاه کنم و نفس بکشم بی هیچ کلمه ای حتی. گوش می کنم به صدای ماده گربه ها و شور و شوق کلاغها را می بینم چای می خورم و ....
سال که نو می شود و عید می شود و من اینجا در تاریک روشن اتاق بوی باران و نسیم بهاری را استشمام می کنم می گویم که نورزو مبارک برای دوستانم یارانم و عزیزانم. نورزو امسال نه آرزوهای بزرگ به همراه دارد نه دغدغه های بزرگی که بعد از سیزده از یاد می روند امسال برای من حسی دارد که معنایش گذر از گذشته و آینده است و همین حالاست."زندگی کردن در حوضچه اکنون" و چقدر این حس خوب است امکان می دهد که صبوری کنی که طلب کنی اما چشم ندوزی با حسرت به روزهایی که خودت هم نمی دانی چرا و چگونه رفت و با خیالی واهی به فردایی که معلوم نیست می آید یا باز هم تو را می کارد. و من از اینکه تصمیم های سرسخت و لجوجم را به مدد لحظه ای روشن تغییر می دهم خوشحال می شوم شوری گرم می دود در سرم که وادارم می کند بمانم.
رد می شوم از کنار تنگ ماهی گلی ها از کنار دستفروشان رنگ وارنگ و صداهایی آشنا در گوشم می پیچد. فکر می کنم به اینکه سال گذشته خوب بوده یا بد اما من که دیگر تعریفی از خوب و بد ندارم حیران می شوم. ای کاش بهار زودتر در ذهن تاریک زمستانی من جوانه کند. حس می کنم رویاهایم و حس هایم از بهار دروغین است مثل زندگی. زمستانی که نه برف داشته باشد نه باران آخرش همین می شود. دیدن دلخوشی های مردم در میان شلوغی دم عید هنوز دلخوشی است و می توانم بوی عیدی را از آن استشمام کنم.
دوهفته پیش رفتم سفر. به مشکین شهر. شهری زیبا و جادویی نزدیک اردبیل. خوابیده پیش پای سبلان و شکوهش. این قدر در این شهر آثار تاریخی و جاذبه توریستی هست که ما نتوانستیم در چند روز همه جا را ببینیم. اینجا خاک عاشقان بیقرار است راست می گوید این همای وگرنه چگونه می شود که این همه نشانه های حضور انسان در جایی پاگیر و جاگیر باشد انسان هایی از قرن ها پیش تا امروز. باورش سخت است این شهر همه سنگ است سترگ و ستبر. من در مقابل این سنگ ها حس مقاوم بودن می کردم حس ماندن در مقابل ناهمواری ها و تکان نخوردن ها آنجا عاشق شدن شکل دیگری بود مثل همه جای ایران که رنگی خاص خودش را دارد. وقتی اینها را می بینم میلم به رفتن کم و کمتر می شود چگونه دل بکنم از این سرزمین اثیری که ریشه هایم اینجاست و به قول بزرگ مرد ادبیات ایران احمد شاملو ایاز من در اینجا آب می خورد نه نمی توانم و نمی خواهم بروم اینجا سنگ و باد و علف و دریا هست زندگی من هست می خواهم بمانم تا میان این دلدادلگی ها معنای زندگی را بهتر بدانم. جاهایی که ما دیدیم پارک جنگلی مشگین شهر و بقعه شیخ حیدر و روستای تاریخی پیرازمیان و قلعه قهقهه و آب گرم قینرجه بود. به خاطر فصل سرما نتوانستیم به سبلان و آب گرم هایش برویم. اما قرار است که تابستان که از راه رسید و عطش آب ها را گواراتر کرد دوباره برویم و در جادوی مشکین شهر و سبلانش غرق شویم. من با سه نفر از دوستانم در این سفر بودم و در آنجا یک دوست خیلی خوب هم پیدا کردیم که اتفاق بسیار خوشایندی برایمان بود. کلی هم عکس گرفتیم که همینطور نگاه می کنیم و لذت می بریم.
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم. دلتنگ شده ام برای دوستان و یاران جانی ام که در باران به یادشان زمزمه می کنم. خوشبختانه دارند بر می گرند و شوق دیدارم هست در این شب تنهایی و خیس. کلاسها شروع شده و من با نیرویی افزون تر از همیشه راه تازه ام را آغاز کرده ام. می خوانم و می خوانم و دغدغه آگاهی دلم را آرام می کند. دوست دارم این دوره دوساله را پربار تمام کنم.
از لحظه ای که موسیقی و آواز گروه مستان همای را شنیده ام دیگر خودم نیستم. یک جوری شدم. انگار که رنج رسیدن به مقصد را می خواهم طاقت بیاورم. انگار گمشده هایم هم به دنبال من می گردند، فقط این نیست که من در عطش آنها له له بزنم. انگار یک چیزی توی دلم تکان خورده باشد. نمی دانم شاید به خاطر احساسات تند اینطوری تاثیر می گیرم، اما هر چه هست مرا گرفتار کرده، دلم بیابان های کاشان را خواست برای دویدن و فریاد زدن. پیشنهاد می کنم گوش کنید لذتی است قابل لمس. دی وی دی اش هم راحت گیر می آید،کسی هم اگر پیدا نکرد بگوید من برایش بفرستم.

