هنوز تابستان است اما برگ ها زرد شده اند و یکی یکی می افتند. ما هم مبهوت می ایستیم و تماشا می کنیم. در ذهنم دنبال معنا می گردم معنای واژه هایی غریب که هجوم آورده اند، ضربه هایشان از تلنگر شدیدتر شده. عقب ماندگی را می گذارم وسط ذهنم نگاهش می کنم سبک سنگینش می کنم چقدر به آن نزدیک و چقدر از آن دورم؟ آیا سرنوشت عقب ماندن ها را به آدم می خوراند یا آدم است که در گذر ایام آن را برای خودش می خرد. من چه کرده ام؟ مقهور سرنوشت شده ام و یا چه؟ این کلاف بدجوری دور خودش پیچیده، تلاش من برای بازکردنش افزودن گره ای دیگر است. یک چیز دیگر که نمی دانم این است که داشتن یک قومیت خاص چقدر در زندگی آدم نقش بازی می کند. چقدر و کجاها موجب سرخوردگی آدم می شود و کجا موجب سرافرازی است؟ اگر بخواهم پررنگش کنم تصوراتم از معنای عمیق انسان بودن به معنای خاص در هم می شکند و اگر نفی اش کنم که واقعیت را چه کنم؟ این روزها همه چیز دارد به سرعت اتفاق می افتد آشفته بازاری است.
پ.ن: رگتایم از ال.ای دکتروف- مردی در تبعید ابدی و مکانهای عمومی از نادر ابراهیمی کتاب های خوبی اند این روزها خواندم.
چه روزهای غریبی بودند روزهای دوری من. هیچ نفهمیدم از آنجا تا اینجا را چگونه آمدم. فقط می دانم خسته رفتم دیوانه و دلشکسته آمدم. ناباورم هنوز. نای نوشتن نیست. آنقدر فضا مرده و مسموم است که دلم را به هم می زند. مرگ جیره دارد هر روز. صبح بیدار می شوم که ببینم چه کسی مرده است. خیلی ها مرده اند حالا اسماعیل فصیح هم مرده. من توی حال و هوای داستان هایش همیشه خوش بودم خودم بودم. مرگ آمده. امروز هم سالگرد شاملو.
| به انتظار ِ پاسخي |
|
| عصب ميکِشيم |
| کوهوار |
|
| درهمميشکنيم. |
در ازدحام مترو، از لابلای جیغ های دستفروشان دوباره می بینمش. همانطور سرد و سیاه. میلی به رفتن ندارد اما می رود. راه باز می کند از میان جمعیت بی که کسی متوجهش باشد. دستمال کاغذی فال دار می فروشد. قد بلندش زیر آن چادر سیاه و چرک و بدبو گم شده. داد نمی زند آرام و پشت هم می گوید خانم ها همیشه شاد باشید خوب بپوشید دستمال بخرید فال هم دارد. پول را می گیرم سمتش و تفالم را به چشمانش می زنم. یک چیزی در نگاهش نیست یک چیزی کم است. حتی وقتی به بچه هشت نه ماهه آویزان به آغوشش هم نگاه می کند آن چیز کم است. مادرانگی نمی بینم. انگار به غریبه ای زل زده به موجودی که به زور از بطنش بیرون کشیده اند. نگاهش را دوباره می گیرم زل می زند به من نمی ترسد، به زحمت بیست ساله است اما جبری که از نگاهش سر می خورد روی پستانش و کودکش را نا آرام می کند خیلی کهنسال است. من هم نمی ترسم هراس نمی کنم همینطور به هم نگاه می کنیم و هر دو می دانیم که چقدر تنهاییم چقدر دور مانده ایم. لبخندش لبخند بی حس و برنده اش یخ چشمهایم را می شکند ایستگاه آخر است رو بر می گردانم و تند می زنم بیرون.
راه می روم در خیابان های هراسان تهران که سرفه های خشک و بریده شان گوش را می آزارد. نگاه می کنم به چهره های بی روح که در میان کوچه ها سرگردان اند. می روند و می آیند. شکم هایشان را پر می کنند جدال می کنند و شبانه به خانه هایشان پناه می برند تا دمی بیاسایند اما صبح دوباره می گریزند به شهر و پوچی هایش. بوی پسمانده آدمی می آید. بوی کپک زدن عشق وقتی پتیارگانی وقیح خود را میان روزهای تو جا می زنند و نگاه معصومانه شان را سپر می کنند تا نبینی در ذهن خود طناب دار ترا می بافند. چقدر خوب در چشمانت دروغ را می خواندم و حالا که تو از رو در رویی با من هم گریزانی می دانی که زیر نفرت نگاهم له می شوی دختر بیچاره خانه ها و خیابان های تهران. دنیا کوچک است اندازه کف دست زود با هم برخورد می کنیم و زودهم از کنار هم رد می شویم. آنچه می ماند همان پس مانده هاست نه هیچ دیگر. بگو با این بوی تعفنی که برجا مانده چه کنم؟
چقدر آدمهای بزرگ خوبند و غنیمت. چقدر می فهمند. نیازی نیست بگویی چه می خواهی خودشان همان را می گویند که باید. ذهن آدم را روشن می کنند. ادا در نمی آورند.برای یک لحظه هم شده تو را از جهنم جهان موجود بیرون می کشند. دیدار شمس لنگرودی عزیزم خیلی دلچسب بود. هر چند که هگل گفته باشد واقعیت ها سرسخت تر از آرزوهای آدمی اند و ما باز هم پرت می شویم به زباله دان زندگی این شهر پر تلاطم اما می دانیم که به قول خیام خوش باش دمی که زندگانی این است. آن لحظه های ناب برای یک عمر کافی اند. لحظه هایی که نمی خواهم با نفهمیدن ها و خستگی ها و هزار زهرمار دیگر خرابشان کنم. که اگر همین دیدارها و صداهای گاه و بیگاه هم نبودند وحشت می کردم از تنهایی. آه چقدر انسان بودن خوب است. آن که می داند تو تشنه ای و دلتنگ....
ارتباط همیشه یکی از موضوعات مورد علاقه من بوده کشف نکات مختلفی که در رابطه انسان با محیط و با انسان دیگر وجود دارد سر شوقم می اورد. زندگی را در همین چیزهای گاه خیلی کوچک و ریز که به چشم هم نمی آیند می بینم. خودم را می بینم که مدام در کشاکشم با اینکه خیلی چیزها در تجربه ها دریافته ام اما هنوز هم مسائل زیادی در یک رابطه برایم بغرنج است. البته نمی گویم که بد است اما سخت است تا آدمها بیایند همدیگر را بفهمند و درک کنند زمان زیادی لازم است همیشه تفاهم آسان نیست همیشه تعیین چارچوب برای دوستی آسان نیست و من این روزها خیلی فکر می کنم و درگیر این مسائل می شوم. بخصوص وقتی ضربه ای ناگهانی می خورم چیزی فراتر از یک تلنگر ساده دوستی عزیز! حالم گرفته می شود و فکر می کنم که کجای کارم می لنگد. از طرفی یک نفر دیگر که می آید و در جایگاه مقابل می نشیند و به نگاهی و حرفی و نوشیدنی ترمیم ام می کند تازه می فهمم که آبشخور روابط انسانی قاعده و قانون نیست لحظه ای است که در آن اتفاقی می افتد در جهت بهبود یا تخریب. رخوت بهار زودتر از هرچیزی در من لانه کرده امسال. دوست دارم همینطور در یک عصر بهاری بمانم و فقط نگاه کنم و نفس بکشم بی هیچ کلمه ای حتی. گوش می کنم به صدای ماده گربه ها و شور و شوق کلاغها را می بینم چای می خورم و ....
سال که نو می شود و عید می شود و من اینجا در تاریک روشن اتاق بوی باران و نسیم بهاری را استشمام می کنم می گویم که نورزو مبارک برای دوستانم یارانم و عزیزانم. نورزو امسال نه آرزوهای بزرگ به همراه دارد نه دغدغه های بزرگی که بعد از سیزده از یاد می روند امسال برای من حسی دارد که معنایش گذر از گذشته و آینده است و همین حالاست."زندگی کردن در حوضچه اکنون" و چقدر این حس خوب است امکان می دهد که صبوری کنی که طلب کنی اما چشم ندوزی با حسرت به روزهایی که خودت هم نمی دانی چرا و چگونه رفت و با خیالی واهی به فردایی که معلوم نیست می آید یا باز هم تو را می کارد. و من از اینکه تصمیم های سرسخت و لجوجم را به مدد لحظه ای روشن تغییر می دهم خوشحال می شوم شوری گرم می دود در سرم که وادارم می کند بمانم.
رد می شوم از کنار تنگ ماهی گلی ها از کنار دستفروشان رنگ وارنگ و صداهایی آشنا در گوشم می پیچد. فکر می کنم به اینکه سال گذشته خوب بوده یا بد اما من که دیگر تعریفی از خوب و بد ندارم حیران می شوم. ای کاش بهار زودتر در ذهن تاریک زمستانی من جوانه کند. حس می کنم رویاهایم و حس هایم از بهار دروغین است مثل زندگی. زمستانی که نه برف داشته باشد نه باران آخرش همین می شود. دیدن دلخوشی های مردم در میان شلوغی دم عید هنوز دلخوشی است و می توانم بوی عیدی را از آن استشمام کنم.

