تنگ می شود
سنگ نیست
شیشه را بشکند
شیشه است
خودش می شکند.
تنگ می شود
سنگ نیست
شیشه را بشکند
شیشه است
خودش می شکند.
ذهنم شلوغ است پر از واژه ها، فکرها، گذشته ها،امروز و یک عالمه فردا. برای تن ندادن به تکرار باید جنگید و من هنوز می جنگم هر چند که خسته ام اما هنوز توان دارم. جعفر کوش آبادی هم درگذشته. چقدر این روزها همه می میرند و زندگی کمیاب است. زندگی جنگ و دیگر هیچ را می خوانم از اوریانا فالاچی که روزنامه نگار محبوب و دوست داشتنی من است. نثرش را دوست دارم، فکرش را که در مسیر درست پرواز می کند دوست دارم. و رولان بارت می خوانم: درجه صفر نوشتار، خوب کتابی است. کوچک زیباست می خوانم از شوماخر درباره اقتصاد در ابعاد انسانی است، خیلی کتاب خوبیه دستتون اومد بخونین. دچار چاردیواری خانه هم شده ام کم بیرون می روم و کم آدم می بینم و کم حرف می زنم. خب اینها نشانه های دلتنگی است و من امروز چه دلتنگم.
تنهایی بزرگ می شود بزرگ و بزرگ تر این روزها می ترسم که بپاشد از هم اما نه نمی پاشد و من دوباره در کتابفروشی های انقلاب پرسه می زنم و حالا خیلی کم چیزی نظرم را می گیرد، چیزی نیست کتابخانه می روم می گوید آن زن سیاهپوش که پاک کن رژ لبت را و درست کن روسری ات را. در شلوغی مترو گم می شوم و چشمهایم را می بندم تا فقط صدای دستفروشان و تبلیغات دست سازشان را بشنوم. خیابان تاریک را پیاده می ایم دختر ها و پسرهای ترس خورده اند در ماشین که بوسه های دزدکی شان جای بهتری ندارد. ای این روزها روزهای فراموش نکردن هاست روزهایی که هر چه سخت تر است بیشتر به ذهنت می چسبد. می ماند و تو را در چرک و کثافت خودش بزرگ می کند و تو خوب می دانی که تن داده ای به بادی که نه تنها تو را از روی زمین بر نمی دارد که زمین گیرت می کند. و من می خندم به خودم که نشستم و با شهناز ساعت ها بحث کردیم درباره توسعه یافتگی و نیافتگی و خندیدیم.
پ.ن: دلم پنگول می خواد که می گه یکی بیاد این سگه رو ببنده، آخه صدای اون بلنده!
بر می گردم همین جا گوشه دنج من از میان این همه آشوب که هی نزدیک تر می شوند. من دوباره می آیم داروگ می شوم می خوانم تا ببارد آسمان سوخته روزهایم. دلم تنگ شده بود خیلی اما جرات نمی کردم بیایم بنویسم چی بنویسم از این روزها جز بهت و حیرت سراغ ندارم. همین دیروز بیست و هشت سالگی هم تمام شد نگاه کردم دیدم یک خروار موی سفید روی سرم هست یک بغل بی حوصلگی را با خودم می کشم اما با این حال بزرگ تر می شوم. بر خلاف همیشه ها هیچ حسی نداشتم از اینکه یک پاییز دیگر آمد و من دوباره متولد شدم. فقط پوچ بودم پوچ تر از همیشه. خیلی حرف هایم را این مدت خوردم فرو دادم و نگفتم. بیشتر غرق می شوم در کتاب های تلنبار شده گوشه اتاق در خیابان های عجیب و غریب تهران که هر روز یک سازی می زنند در دانشگاهی که مرا بدجوری از خودم بیگانه می کند در افکار درهم و برهم مهاجرت و ........ اوه چقدر دلم هوای این دوستان خوبم را کرده بود آتوسا، ایلیا، ترانه، و .....بی خبر رفتم حالا هم آمده ام نمی دانم این درگاه چه دارد که نمی توانم دل بکنم از آن. پر شدم حالا همین حالا از یک حس معطر خوب دلچسب.
هنوز تابستان است اما برگ ها زرد شده اند و یکی یکی می افتند. ما هم مبهوت می ایستیم و تماشا می کنیم. در ذهنم دنبال معنا می گردم معنای واژه هایی غریب که هجوم آورده اند، ضربه هایشان از تلنگر شدیدتر شده. عقب ماندگی را می گذارم وسط ذهنم نگاهش می کنم سبک سنگینش می کنم چقدر به آن نزدیک و چقدر از آن دورم؟ آیا سرنوشت عقب ماندن ها را به آدم می خوراند یا آدم است که در گذر ایام آن را برای خودش می خرد. من چه کرده ام؟ مقهور سرنوشت شده ام و یا چه؟ این کلاف بدجوری دور خودش پیچیده، تلاش من برای بازکردنش افزودن گره ای دیگر است. یک چیز دیگر که نمی دانم این است که داشتن یک قومیت خاص چقدر در زندگی آدم نقش بازی می کند. چقدر و کجاها موجب سرخوردگی آدم می شود و کجا موجب سرافرازی است؟ اگر بخواهم پررنگش کنم تصوراتم از معنای عمیق انسان بودن به معنای خاص در هم می شکند و اگر نفی اش کنم که واقعیت را چه کنم؟ این روزها همه چیز دارد به سرعت اتفاق می افتد آشفته بازاری است.
پ.ن: رگتایم از ال.ای دکتروف- مردی در تبعید ابدی و مکانهای عمومی از نادر ابراهیمی کتاب های خوبی اند این روزها خواندم.
چه روزهای غریبی بودند روزهای دوری من. هیچ نفهمیدم از آنجا تا اینجا را چگونه آمدم. فقط می دانم خسته رفتم دیوانه و دلشکسته آمدم. ناباورم هنوز. نای نوشتن نیست. آنقدر فضا مرده و مسموم است که دلم را به هم می زند. مرگ جیره دارد هر روز. صبح بیدار می شوم که ببینم چه کسی مرده است. خیلی ها مرده اند حالا اسماعیل فصیح هم مرده. من توی حال و هوای داستان هایش همیشه خوش بودم خودم بودم. مرگ آمده. امروز هم سالگرد شاملو.
| به انتظار ِ پاسخي |
|
| عصب ميکِشيم |
| کوهوار |
|
| درهمميشکنيم. |
در ازدحام مترو، از لابلای جیغ های دستفروشان دوباره می بینمش. همانطور سرد و سیاه. میلی به رفتن ندارد اما می رود. راه باز می کند از میان جمعیت بی که کسی متوجهش باشد. دستمال کاغذی فال دار می فروشد. قد بلندش زیر آن چادر سیاه و چرک و بدبو گم شده. داد نمی زند آرام و پشت هم می گوید خانم ها همیشه شاد باشید خوب بپوشید دستمال بخرید فال هم دارد. پول را می گیرم سمتش و تفالم را به چشمانش می زنم. یک چیزی در نگاهش نیست یک چیزی کم است. حتی وقتی به بچه هشت نه ماهه آویزان به آغوشش هم نگاه می کند آن چیز کم است. مادرانگی نمی بینم. انگار به غریبه ای زل زده به موجودی که به زور از بطنش بیرون کشیده اند. نگاهش را دوباره می گیرم زل می زند به من نمی ترسد، به زحمت بیست ساله است اما جبری که از نگاهش سر می خورد روی پستانش و کودکش را نا آرام می کند خیلی کهنسال است. من هم نمی ترسم هراس نمی کنم همینطور به هم نگاه می کنیم و هر دو می دانیم که چقدر تنهاییم چقدر دور مانده ایم. لبخندش لبخند بی حس و برنده اش یخ چشمهایم را می شکند ایستگاه آخر است رو بر می گردانم و تند می زنم بیرون.